

انگشتم را آهسته روی صفحه گوشی میلغزانم. داخل ماشین نشستهام و شیشه بغل را پایین دادهام تا هوای خنک صبح را نفس بکشم.
نیم ساعتی است که در این کوچه تنگ منتظر هستم. یک نیسان زامیاد آبی رنگ قدیمی و قراضه آهسته از کنارم رد میشود. چند متری جلوتر میایستد و با دنده عقب جلوی ماشینم پارک می کند. بوی دود و روغن سوخته موتور توی دماغم میپیچد. مردی تقریبا چهل ساله و چاق و طاس با شلوار کردی از در راننده پیاده میشود و یک نوجوان هم از در دیگر میپرد پایین و زنگ خانه مقابل را میزند. منتظر جواب نمیماند و به ماشین برمیگردد و پسر کوچک تقریبا چهار یا پنج سالهای را بغل میکند و از نیسان پایین میگذارد.
چهرهاش آشناست. از آنهایی است که باید عمر خود را با سندرم داون سپری کنند. کت و شلوار و جلیقه تن کرده است و موهایش مرتب است. تند دستهایش را میکند توی جیب هایش و نگاهی به من میاندازد.
همین موقع در خانه باز میشود و زن میانسال ژاکتپوشی با دامن و روسری بیرون میآید. انگار با دیدن پسرک همه چیز را فراموش میکند. از خوشحالی جیغ میکشد: «عمه فدات بشه، عزیزم!» حالا کنار بچه چمباتمه زده است. ناغافل چنان او را بغل میکند و فشار میدهد که صورت پسرک سرخ میشود. تقلا میکند دستهایش را از داخل جیبهایش بیرون بیاورد و خودش را از چنگال عمه رها کند. ولی عمه همانطور که قربان صدقه بچه میرود چند تا ماچ آبدار هم از لپهایش میگیرد. پسرک همچنان تقلا میکند تا اینکه عمه بلند میشود و موهای پسرک را با دست به هم میریزد و چند بار دیگر بلند بلند قربان صدقهاش میرود. پسرک که اخم کرده تند موهایش را مرتب میکند و بعد با کف دست لپهایش را میساید، و دماغش را میخاراند.
عطر خاطره در ماشین میپیچد.

ن : مصطفی امیری
