جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۹
ن : مصطفی امیری

جاسوسان علیه آخرالزمان - یاس و امید

مترجم: مصطفی امیری، عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد ورامین-پیشوا

 

فصل بیستم

 

یاس و امید

 

عجیب‌ترین اتفاقی که در جنگ اول خلیج فارس- یعنی بعد از حملة عراق به کویت در اوت 1990- افتاد این بود که فرود آمدن موشک‌ های صدام حسین در خاک اسراییل بارقه‌ای از امید به صلح را در دل‌ها روشن کرد! دیکتاتور عراق قصد داشت پای اسراییل را نیز به این جنگ بکشاند، زیرا به این ترتیب می‌توانست ائتلاف ضدصدام را که با محوریت آمریکا تشکیل شده بود در هم بشکند. اگر دولت یهود در جبهة ائتلاف و در کنار اعرابی قرار می‌گرفت که دوش به دوش آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها می‌جنگیدند، مسلماً کشورهای عربی خود را کنار می‌کشیدند. صدام تمام سعی و تلاش خود را برای عصبانی کردن اسراییلی‌ها به خرج داد. در ژانویه و فوریه 1991، ارتش او 39 موشک اسکاد دوربُرد به سوی تل‌آیو پرتاب کرد. او همچنین رآکتور هسته‌ای دیمونا را هدف گرفت، که شاید بخشی از دلایل آن تلافی‌جویی به خاطر حمله اسراییل به رآکتور اُزیراک در سال 1981 بود. ولی صدام بیش از هر چیز دیگری امیدوار بود که با تحریک اسراییل پای آن را نیز به جنگ بکشد.

بعد از جنگ استقلال در سال 1948، این اولین باری بود که تل‌آویو زیر آتش دشمن قرار می‌گرفت. حملات موشکی سال 1991 نقاط ضعف اسراییل را آشکار کرد: مناطق بسیار پُرجمعیت اسراییل بسیار آسیب‌پذیر بودند. از آنجایی که آمان و موساد هشدار داده بودند که ممکن است عراق از کلاهک‌های شیمیایی و میکروبی بر روی موشک‌های اسکادش استفاده کند، میلیون‌ها اسراییلی‌ با ماسک تردد می‌کردند و زمانی که آژیر حمله هوایی به صدا در می‌آمد به اتاق‌های امنی که مشمع‌شده بود پناه می‌بردند.

صدام در واقع داشت به هدف خود می‌رسید و اسراییلی‌ها را عصبانی می‌کرد، و تقریباً برای همه مسلّم بود که اسراییل هر لحظه ممکن است تلافی‌ کند. تلافی‌جویی از دکترین‌های اساسی ارتش اسراییل بود: نباید هیچ حمله‌ای به اسراییل بی‌پاسخ بماند. با وجود این، رییس‌جمهور بوشِ پدر اصرار داشت که اسراییل از حق دفاع از خودش استفاده نکند. او مسلماً نمی‌خواست متحدان عربش خود را کنار بکشند.

این جنگ و پیامدهای آن موجب یک تحول عظیم ژئواستراتژیک شد. صدام شکست خورد، و تا حدودی نیز تحقیر شد. برچیده شدن سلاح‌های شیمیایی عراق و خاتمة تلاش‌های صدام حسین برای از سرگیری برنامه هسته‌ایش از نتایج مثبت جنگ برای اسراییل بود. این جنگ تأثیراتی هم بر منازعة اسراییل و فلسطینی‌ها داشت. آمریکایی‌ها که به یک پیروزی نظامی در خاورمیانه دست یافته بودند- و این یک تجربه جدید برای آنها بود- احساس می‌کردند که می‌توانند کار خود را با برقراری صلح تکمیل کنند. البته کارها در ابتدا خیلی خوب پیش نرفت، زیرا نخست‌وزیر اسحاق شامیر از مذاکره با یاسر عرفات، رییس سازمان آزادی‌بخش فلسطین [ساف]، خودداری می‌کرد.

دولت بوش در اکتبر 1991 توانست کنفرانس صلح مادرید را برگزار کند که از چندین جهت یک موفقیت بسیار بزرگ بود: اسحاق شامیر حالا در کنفرانسی نشسته بود که یک هیأت فلسطینی به نمایندگی از سرزمین‌های غزه و کرانه باختری، و همچنین مقامات عالی‌رتبه‌ای از مصر، اردن، سوریه، و لبنان نیز در آن حضور داشتند.

البته عرفات در کنفرانس حضور نداشت، و یک هیأت مذاکره‌کننده را به آن فرستاده بود. حضور او در این کنفرانس از همان اول بعید به نظر می‌رسید، زیرا در طول جنگ خلیج فارس سرسختانه از صدام حسین حمایت کرده بود. عرفات دست به قمار زده و باخته بود، و حالا یک رهبر منزوی بود.

مذاکراتی که به دنبال کنفرانس مادرید انجام شد هرگز نتوانست امیدهایی را که برگزاری این کنفرانس مهم ایجاد کرده بود تحقق ببخشد. شامیر بر سر شهرک‌های یهودی‌نشین با دولت بوش اختلاف‌نظر داشت. دولت بوش اصرار می‌کرد تا زمانی که شهرک‌سازی‌ها در سرزمین‌های اشغالی متوقف نشود، وامی برای کمک به مهاجران یهودی پرداخت نخواهد کرد.

رأی‌دهندگان اسراییلی‌ معمولاً از علائمی که حاکی از تیرگی روابط با واشنگتن باشد بیزارند، و شاید به همین دلیل هم بود که شامیر در انتخابات 1991 شکست خورد. حزب کارگر، که همان سیاستمداران کهنه‌کار هدایتش می‌کردند، یک بار دیگر بر سر کار آمد، ولی این بار اسحاق رابین در مسند نخست‌وزیری نشست، و رقیب هم‌حزبی‌اش، شیمون پرز، وزیر امور خارجه شد.

پرز که از شنیدن پاسخ �نه� بیزار بود، واقعاً احساس می‌کرد که وقت مذاکرات جدی برای صلح با فلسطینی‌ها رسیده است. تعدادی از مقامات اسراییلی و فعالان طرفدار صلح که روابط نزدیکی با پرز داشتند، از طریق کانال‌های محرمانه با ساف در تونس تماس برقرار کردند.

برغم سیاست‌های رسمی دولت و قانون منع تماس با گروههای تروریستی، اسراییل گاه با ساف تماس می‌گرفت- که بیشتر به منظور تعویض زندانی‌ها بود. در اینگونه موارد، موساد بود که با فلسطینی‌ها وارد مذاکره می‌شود. ولی حالا، آژانس‌های جاسوسی از کانال‌های محرمانه‌ای که برای گفتگو با فلسطینی‌ها زده شده بود کاملاً بی‌خبر بودند.

ولی احتمالاً اینطور نبود، زیرا موساد و واحد مجهز و پیشرفتة 8200 آمان در تمامی ساختمان مقر ساف در تونس دستگاههای شنود کار گذاشته بودند. حتی توانسته بودند در مُبلمانی که به رهبران این سازمان تحویل شده بود، میکروفون کار بگذارند.

بخش عمده‌ای از این عملیات به کمک یکی از مأموران ارشد امنیتی ساف که به خدمت موساد درآمده بود انجام شد. گویی خدا او را از آسمان فرستاده بود. موساد سعی داشت با استفاده از تکنیکی که به مرور زمان به کمال رسیده بود او را به خدمت خود بگیرد: یعنی تلة درمانی. موساد آموخته بود که یکی از بهترین مواقعی که می‌تواند از نقاط ضعف جاسوسان بالقوه استفاده کند زمانی است که او یا یکی از بستگان نزدیکش به معالجات پزشکی پیچیده و پرهزینه در کشورهای غربی نیاز دارند- که به راحتی در خاورمیانه در دسترس نیست. بیشتر مردم در چنین مواقعی تقریباً دست به هر کاری می‌زنند، حتی خیانت.

همسر یاسین به معالجات پرهزینه‌ای برای مداوای سرطانش نیاز داشت، و آنها در پاریس به دنبال بهترین پزشکی بودند که بتوانند از عهدة مخارجش برآیند. مأموران موساد که- با استفاده از تکنیک سنتی‌اشان در جعل هویت- خود را غیراسراییلی جا زده بودند، به او پیشنهاد کمک کردند و یاسین هم پذیرفت. همسر یاسین تحت معالجات پزشکی قرار گرفت، و آنها هم طعمة خود را به دست آوردند.

یاسین به مدت سه سال، یعنی تا زمان دستگیری‌اش در 1993، اطلاعاتی حیاتی دربارة ساز و کار درونی رهبری ساف،‌ از جمله جلسات، سفرها، و نقشه‌های عرفات؛ معاونش، محمود عباس (که به ابومازن هم شهرت دارد و حالا رییس تشکیلات خودگردان فلسطینی است)؛ و همکاران‌شان در اختیار موساد قرار داد.

البته در اواخر دورة کوتاه جاسوسی یاسین، کارهای او اهمیت سابق را برای موساد نداشت، زیرا اسراییل و ساف در حال انجام مذاکرات صلح بودند و دیگر برای کشتن یکدیگر نقشه نمی‌کشیدند. نتیجة برقراری این کانال‌های محرمانه یک موفقیت تاریخی و حیرت‌آور بود:  یعنی امضای قراردادهای اسلو. پرز و عباس در ماه اوت 1993 قراردادی را امضاء کردند که یک ماه بعد منجر به برگزاری مراسمی در محوطة کاخ سفید شد- و تصویر فراموش‌نشدنی دست‌دادنِ نخست‌وزیر رابین و عرفات، در حالیکه رییس‌جمهور بیل کلینتن همچون پدرخوانده‌ای لبخند می‌زند، از این کنفرانس به یادگار ماند. جایزة صلح نوبلِ آن سال به رابین، پرز و عرفات تعلق گرفت. این دو دشمن قسم‌خورده، یعنی اسراییل و ساف، حالا قول می‌دادند که برای برقراری صلح تلاش کنند. اصلاً نمی‌شد چنین موفقیتی را باور کرد. تا همان موقع، دستگاه اطلاعاتی اسراییل شب و روز بر ضد عرفات نقشه می‌کشید. علاوه بر این، هنوز اثرات و خون‌های باقیمانده از جنگ مخفیانه‌ای که در آن مأموران موساد و ساف در اروپا به جان یکدیگر افتاده بودند تازه بود. ولی حالا، اسراییل داشت ساف را به عنوان نمایندة مشروع مردم فلسطین به رسمیت می‌شناخت؛ و ساف نیز در عوض دولت اسراییل را به رسمیت شناخت.

عرفات اجازه یافت- 26 سال پس از فرار از چنگال شین بت- به غزه و کرانه باختری برگردد. با وجود این، حتی در همان موقع هم عادات کهنه و فریبکارانه‌اش را کنار نگذاشت، و با ماشینی که او را از مصر به سرزمین‌های فلسطینی می‌برد مقداری اسلحه و چند نفر از تروریست‌های تحت تعقیب را نیز قاچاق کرد.

مأموران شین بت متوجه این مسئله شدند ولی چشمان‌شان را بستند. اسراییلی‌ها امیدوار بودند که عرفات از یک تروریست انقلابی به یک دولتمرد ملت‌ساز و خواهان صلح تبدیل شود. حالا که عرفات عملاً در رأس یک دولت خارجیِ هم‌مرز با اسراییل و شهروندانش قرار گرفته بود، جامعه اطلاعاتی اسراییل باید بهترین راه را برای تحت نظر گرفتن او پیدا می‌کرد.

مسئولیت جمع‌آوری و تحلیل اطلاعات از کشورهای عربی که نیروهای نظامی‌شان تهدیدی بالقوه برای اسراییل به حساب می‌آمد سنتاً بر دوش آمان بود؛ ولی تحلیل‌گران نظامی اذعان داشتند که توان درک فراز و نشیب‌ها، فریبکاری‌ها و خیانت‌کاری‌ها در سیاست فلسطینی‌ها را ندارند.

شین‌ بت نیز جناح‌های رقیب را شدیداً تحت نظر داشت، و معمولاً آنها را شاخه‌های مختلف تروریسم فلسطینی بر ضد اسراییل تلقی می‌کرد، و اصلاً نمی‌خواست این بخش مهم از مسئولیت‌هایش را صرفاً به خاطر اینکه یک تشکیلات جدید فلسطینی با دفاتری در غزه و کرانه باختری بر سر کار آمده است از دست بدهد.

به همین دلیل یک تقسیم کار صورت گرفت: معامله‌ای که جامعة اطلاعاتی به آن �مگنا کارتا�[1] می‌گفتند. شین‌ بت تحرکات عرفات و دستگاه اطلاعاتی و امنیتی او، و همچنین سازمان‌های فلسطینیِ مخالف با تلاش‌های صلح عرفات را از نزدیک تحت نظر می‌گرفت. تحلیل‌گران آمان نیز سعی می‌‌کردند تغییرات احتمالی را در نقشه‌های تشکیلات خودگردان فلسطینی پیش‌بینی کنند، از قبیل این اینکه تشکیلات فلسطینی ممکن است تمامی مذاکرات را متوقف سازد و سعی کند با اعلام یک‌جانبه استقلالْ حمایت جهانیان را به خود جلب نماید.

آمان معتقد بود که از عهدة وظایف روزمره‌اش برای پیش‌بینی احتمال جنگ، حتی در این جبهة تازه‌تاسیس فلسطینی، به خوبی برمی‌آید. شین بت هم اصرار داشت که تشکیلات خودگردان فلسطینی، که حالا بخش عظیمی از جمعیتی را که تا سال 1967 تحت ادارة اسراییل بودند می‌گرداند، آنطور که آمان می‌گفت به راحتی نمی‌شد‌ یک �کشور هدف� خواند.

شین بت روابطی قوی، و عمدتاً مبتنی بر همکاری، با سرویس‌های امنیتی عرفات ایجاد کرد. اسراییلی‌ها به آنها فشار می‌آوردند که با قاطعیت بیشتری جناح‌های تروریستی را سرکوب کنند، و سازمان سیا هم تجهیزات و آموزش‌های لازم را برای تقویت شنود و سایر مهارت‌های جاسوسی در اختیار پلیس مخفی فلسطینی‌ها قرار داد. نکته طنز اینجاست که همین فلسطینی‌ها جانشین نیروی هفده شدند: یعنی محافظان شخصی عرفات که رهبرشان، شاهزادة سرخ‌پوش دهة 1970 میلادی، از اهداف تحت تعقیب موساد بود.

این رابطه چیزی کمتر از بند‌بازی نبود. شین بت می‌خواست که سرویس مخفی فلسطینی‌ها کارِ کثیف اسراییل- یعنی شکار تروریست‌ها- را انجام بدهد. فلسطینی‌ها هم نگران بودند که مردم آنها را مزدور- و یا سپر بلای اربابان- اسراییلی تلقی کنند و از آنها متنفر شوند.

شین بت و موساد هر دو به منظور کمک به روند مذاکرات صلح اسراییل و فلسطینی‌ها و جلو بردن آن- با میانجیگری آمریکا- با همان روحیة حاکم بر کنفرانس مادرید، مشغول جمع‌آوری اطلاعات بودند. یکی از افسران ارشد اطلاعاتی آمان همیشه در مذاکرات حضور داشت.

البته خیلی‌ وقت‌ها خوش‌بینی کاذب دردسرساز می‌شد. طرفِ عرفات می‌گفت که در حال بررسی دادنِ یک امتیاز بزرگ به اسراییلی‌هاست، مثلاً پذیرفتن وجود شهرک‌های بزرگ یهودی‌نشین در بعضی از مناطق کرانه باختری. افسران اطلاعاتیِ اسراییل نیز احساس می‌کردند که باید به مذاکره‌کنندگان کشورشان بگویند که چندان هم از وعده و وعید دادنِ فلسطینی‌ها ذوق‌زده نشوند- زیرا هدف آنها گرفتن امتیاز از اسراییل است بدون اینکه هیچ چیز ارزشمندی در مقابلش بدهند.

در واقع صلح و آشتی، که دو هدف بزرگ این مذاکرات بود، هرگز تحقق نیافت. هر دو طرف به خاطر شک و تردید‌ها، عدم اعتمادها، و کوته‌فکری‌های سنتی‌شان مقصر بودند.

ضربة کاری به روند اسلو نهایتاً از طرف یک اسراییلی به یک اسراییلی دیگر وارد شد، که همان ترور نخست‌وزیر رابین در 4 نوامبر 1995 در خلال راهپیمایی صلح بود. چند دقیقه قبل، رهبر اسراییل به همراه افرادی که در تراس رو به یک میدان بزرگ در تل آویو ایستاده بودند سرود صلح سر داده بود. وقتی رابین در میان محافظان شخصی‌اش به طرف ماشین خود حرکت کرد، جوانی به نام ییگال امیر، از یهودیان راست افراطی اسراییل، سه گلوله به پُشت او شلیک کرد.

شین بت در طول تاریخ فعالیت خود شکست‌ها و رسوایی‌های زیادی به بار آورده بود، ولی رویداد فوق نقطه حضیض این آژانس بود. شین بت اساساً مسئولیت جمع‌آوری اطلاعات را بر عهده دارد؛ ولی برخلاف کشورهای غربی، مسئولیت حفظ جان شخصیت‌های مهم سیاسی نیز بر عهدة این سازمان است. واحد حفاظت‌ از شخصیت‌ها یک واحد کوچک، ولی بسیار زبده است که به توانایی خود در برخورد با هر اتفاق احتمالی کاملاً اطمینان دارد.

با وجود این، محافظان شخصی رابین از عهدة وظیفه‌شان برنیامدند، و همین مسئله آسیب زیادی به مردم اسراییل وارد آورد و جهان را شوکه کرد.

البته قاتل رابین برای شین بت چندان هم ناآشنا نبود. امیر در بسیاری از راهپیمایی‌ها شرکت کرده و از خاخام‌ها و سایرین شنیده بود که رابین تهدیدی برای ملت یهود- و مستحق مرگ- است، زیرا داشت به اعراب امتیاز می‌داد. پوسترهایی که در این راهپیمایی‌ها حمل می‌شد، رابین را همچون یک افسر اس.اس. نازی به تصویر می‌کشید. پس از حادثه ترور رابین، شین بت با بررسی دقیق پروندة امیر به نام‌های زیادی از دوستان و فامیل او در گروه راست افراطی برخورد، از جمله مردی که برای شین بت جاسوسی می‌کرد و نام رمز او �شامپاین� بود. ولی شین بت هرگز تصور نمی‌کرد که جناح راست سیاسی واقعاً قصد چنین کاری را داشته باشد.

نزدیک به ده سال پیش، ماجرای کشتن اتوبوس‌رُبایان فلسطینی و بر ملا شدن خبر شکنجة زندانیان، لطمة شدیدی به اعتبار شین بت وارد کرده بود. این یک ضربة سنگین دیگر بود. شین بت عمیقاً شرمسار بود.

طبیعی بود که ترور یک شخصیت سیاسی در سطحی چنین عالی اصطکاک بین جناح‌های مختلف کشور را بیشتر کند. یکی از گسل‌های بزرگی که در جناح‌بندی سیاسی درون اسراییل وجود داشت بین فعالان چپ‌گرای �طرفدار صلح� و راست‌گرایان �مخالف هرگونه امتیاز، و افراطی� بود. چپ‌گراها قهرمان خود، رابین، را از دست داده بودند و راست‌گراها را به مسموم کردن فضا که نهایتاً به ترور او منتهی شد، متهم می‌ساختند. راست‌گرایان هم دست روی دست نگذاشتند و تئوری‌های توطئه‌ای را مطرح ساختند، که هدفش عمدتاً منحرف کردن اتهاماتی بود که به آنها وارد می‌شد. قتل اسحاق رابین چیزی شبیه به نسخة اسراییلی ترور جان اف. کندی بود، که حتی دهها سال بعد هم مردم نتایج رسمی تحقیقات را نپذیرفتند و به دنبال قاتل اصلی می‌گشتند- و تقصیر را بر گردن عناصر مرموز دولت می‌انداختند.

راست‌گرایان اسراییل سعی داشتند اینطور القا کنند که شین بت در آن شب سرنوشت‌ساز عمداً در حفاظت از جان رابین کوتاهی کرده است، و آن را کارِ �خودی‌ها� جلوه بدهند. تا زمانی که این داستان‌ها از دهان عناصر کم‌اهمیت و حاشیه‌ای در می‌آمد، به راحتی می‌شد آنها را نادیده گرفت. ولی حالا که رهبر مخالفان به چنین شایعاتی دامن می‌زد،‌ مسئله کاملاً فرق می‌کرد. بنیامین نتانیاهو- که امید فراوانی به نخست‌وزیری داشت- آشکارا دست‌پاچه شده بود که مبادا تقصیر را به گردن او بیندازند. او و سایر رهبران حزب لیکود عالی‌رتبه‌ترین شخصیت‌هایی بودند که در راهپیمایی‌های سازمان‌یافته توسط جناح راست، که در آنها رابین به شمایل یک افسر نازی به نمایش درمی‌آمد، سخنرانی می‌کردند.

نتانیاهو شخصاً با روزنامه‌نگاران تماس گرفت تا توجه آنها را به امکان توطئة �خودی‌ها� در این ترور جلب کند. او اشاره کرد که امیر چند سال پیش برای آموزش دانش‌آموزان یهودی به روسیه رفته بود، و به این ترتیب می‌توان گفت که به نوعی حقوق‌بگیر ناتیو بوده است. ناتیو یک آژانس اطلاعاتی سابق اسراییل بود که مسئولیت حمایت از یهودیان شوروی را بر عهده داشت.

نتانیاهو با قرض گرفتن یکی از عبارات معروفِ رسوایی واترگیت در آمریکا، که سالها عمر خود را در آن گذرانده بود، خیلی جدی به روزنامه‌نگاران توصیه کرد: �ردّ پای پول را دنبال کنید.� او همچنین گفت که جامعه اطلاعاتی اسراییل امیر را کنترل می‌کرده است. به نظر می‌رسد که نتانیاهو با ساختن این داستان می‌خواست انتقادهایی را که متوجه او و سخنرانی‌هایش در راهپیمایی‌های ضدرابین بود منحرف کند. نتایج تحقیقات نشان داد که شین بت اشتباهات مهلکی مرتکب شده بود، از جمله رضایت بیش از حد از عملکرد خود، غفلت در جمع‌آوری اطلاعات، روند ضعیف گزارش‌خواستن از خبرچین‌ها در ماههای قبل از ترور، و شرایط امنیتی ضعیف در محل. تعدادی از رؤسای شین بت مجبور به استعفا شدند. یکی از آنها رییسِ آژانس، گارمی گیلون، بود که فقط 18 ماه پیش بر سر کار آمده بود.

نکته طنز در استعفای گیلون این بود که او از مأموران کهنه‌کار یکی از واحدهای شین بت به حساب می‌آمد که وظیفة رصد کردن فعالیت راست‌گرایان افراطی را بر عهده داشت. آخرین کلماتی که در تز استادش دربارة این موضوع برای دانشگاه حیفا دیده می‌شد این بود که �گرگِ تنها�- یعنی شخصی که به تنهایی عمل می‌کند و شناسایی او بسیار دشوار است- از همه خطرناک‌تر است.

گیلون پیش از رفتن از شین بت از پرز که حالا جانشین رابین شده بود خواست تا اجازه بدهد که چند مدت دیگر در پستش بماند- تا عملیاتی را که شین بت در حال طراحی‌اش بود کامل کند. گلیون امیدوار بود که این عملیات با موفقیت به انجام برسد و او بتواند با افتخار، و نه عار و ننگ، صندلی ریاست را ترک کند. پرز با درخواست او موافقت کرد، و همین نهایتاً زنجیره‌ای از واکنش‌ها را به وجود آورد که منجر به سقوط سیاسیِ خودش شد.

شین‌ بت در تعقیب مخوف‌ترین بمب‌ساز فلسطینی به نام یحیی عیاش بود، و او را مسئول مرگ فجیع دهها غیرنظامی اسراییلی می‌دانست که به دست بمب‌گذاران انتحاری جان باخته بودند. عیاش که از فرماندهان ارشد شاخة نظامی حماس به حساب می‌آمد، در طراحی بمب‌هایی که خیلی سخت قابل کشف بودند مهارت داشت. او که به �مهندس� معروف بود، در کرانه باختری از تعقیب شین بت گریخت و در غزه پنهان شد. اسراییلی‌ها برای پیدا کردن او دست به اجرای نقشه‌ای بسیار ابتکاری زدند. آنها چند تن از همکاران اصلی‌اش را شناسایی کردند و توانستند یکی از آنها را به خدمت بگیرند. سپس یک تلفن همراه به او دادند که به عیاش هدیه بدهد.

مهندس هم طعمه را پذیرفت، و یک �تلفن همراه� عالی گیرش آمد. اما کارشناسان بخش فناوری آمان این تلفن همراه را به گونه‌ای طراحی کرده بودند که به یک بمب خیلی قوی تبدیل شده بود. تلفن عیاش زنگ خورد، او تلفنش را جواب داد، و ناگهان با یک انفجار مهیب سرش متلاشی شد. �مهندس� حماس از یک مهندس اطلاعاتی اسراییلی کم آورد.

مردم اسراییل که از ماجرای ترور رابین افسرده شده بودند، از شنیدن و خواندن خبر مرگ مخوف‌ترین بمب‌ساز غزه در ژانویة 1996 به وجد آمدند. ولی خوشحالی آنها دیری نپایید، چون اسراییلی‌ها طی هفته‌ها و ماههای بعد بهای سنگینی برای این کار پرداختند.

حماس در تلافی ترور عیاش دست به حملات گسترده‌ای زد. تعدادی بمب‌گذار انتحاری به اسراییل فرستاده شدند، که خود را در اتوبوس‌ها و سایر اهداف غیرنظامی پرازدحام منفجر می‌کردند. تنها در طول هفتة آخر مارس، 57 اسراییلی جان خود را از دست دادند.

عواقبِ سیاسی این حملات کاملاً واضح بود. نخست‌وزیر پرز داشت به تدریج محبوبیت خود را در مقابل نتانیاهو در افکار عمومی از دست داد. پرز که می‌ترسید او را در مسایل امنیتی شخص بی‌عرضه‌ای تصور کنند- و به همین دلیل احساس می‌کرد که حتماً باید پاسخی به حملات انتحاری بدهد- در آوریل سال 1996 اجازة حمله نظامی به حزب‌الله و نیروهای فلسطینی مستقر در خاک لبنان را صادر کرد، ولی حمله ارتش اسراییل فاجعه به بار آورد. توپخانة اسراییل به اشتباه یکی از اردوگاههای پناهندگان سازمان ملل متحد در قانا در جنوب لبنان را هدف قرار داد و 100 غیر نظامی را به هلاکت رساند.

هیچ چیز به نفع پرز پیش نمی‌رفت. نتانیاهو با اختلاف بسیار اندکی در انتخابات ماه مه پیروز شد، و به این ترتیب جناح راست یک بار دیگر قدرت را به دست گرفت.

نتانیاهو هیچ شور و شوقی به روند صلح اسلو نداشت، و به همین دلیل تصمیم گرفت که این روند را آهسته‌تر کند. حقیقت این بود که از مذاکرات صلح با ساف با سه گلوله‌ای که ییگال امیر به اسحاق رابین شلیک کرده بود جسدی بیش باقی نمانده بود.

تلاش‌های جسته و گریخته‌ای برای احیای مذاکرات صلح صورت می‌گرفت، ولی یاسر عرفات هیچ کمکی به این تلاش‌ها نمی‌کرد. رهبر فلسطینی‌ها فقط در حرف حامی روند صلح بود، و آشکارا سعی داشت نيّات واقعی خود را از جهانیان پنهان کند.

اما نظام سیاسی پر فراز و نشیب اسراییل این بار حزب کارگر را به فراز برد و، پس از سه سال، نتانیاهو را به نشیب کشید. ایهود باراک، که قبلاً فرماندة نتانیاهو در واحد کماندویی سایِرت ماکال بود، حالا رهبر حزب کارگر شده بود. در انتخابات سال 1999، جناح چپ به رهبری باراک توانست رهبر جناح راستی لیکود را شکست بدهد. تحلیل‌گران شین بت و آمان حالا اختلاف نظر داشتند که آیا عرفات هنوز به دنبال صلح است یا دیگر هیچ امیدی به او نیست.

ولی رییس‌جمهور کلینتون هنوز اعتقاد داشت که امید باقیست. او مصمم بود که تراژدی ترور دوستش رابین را پشت سر بگذارد، و در نیمة دوم سال 2000، یعنی آخرین ماههای ریاست جمهوری‌اش، تلاش دیگری برای احیای مذاکرات صلح به خرج بدهد. کلینتون در تفریحگاه کوهستانی‌اش، به نام کمپ دیوید، در ایالت مریلند، عرفات و نخست‌وزیر باراک را پشت میز مذاکره نشاند. لحظاتی بود که کلینتون احساس می‌کرد باراک دارد امتیازهای بی‌سابقه‌ای به فلسطینی‌ها می‌دهد، ولی عرفات از دادن امتیازات متقابل و امضای قراردادی که می‌توانست به این نزاع تاریخی پایان بدهد سر باز زد.

در عوض، عرفات به بهانة دیدار آریل شارون، رهبر اپوزیسیون اسراییل، از قبه‌الصخره در شرق اورشلیم، که هم برای یهودیان و هم برای مسلمانان مقدس است، در اکتبر 2000 انتفاضة دوم را به راه انداخت.

شین بت، آمان و ارتش اسراییل در یک طرف، و سازمان آزادیبخش فلسطین، که حالا به بمبگذاران انتحاری هم مجهز شده بود، در طرف دیگر در مقابل هم صف‌آرایی کردند. فلسطینی‌ها به حملات فجیع خود در قلب مراکز شهری اسراییل شدت بخشیدند، و شهروندان اسراییلی را در اتوبوس‌ها، پیتزافروشی‌ها، و مراکز خرید هدف قرار دادند.

اسراییل نیز در پاسخ، با جت‌های جنگنده‌اش مراکز حماس و ساف را در غزه و کرانه باختری بمباران کرد. برخی از اهدافی که برای تلافی‌جویی انتخاب شدند عبارتند بودند از ساختمان‌های سرویس مخفی عرفات در نزدیکی رام‌الله- که مسلماً به همکاری اسراییل با این تفنگداران خاتمه داد.

حملات اسراییل به ساختمان‌های سرویس مخفی عرفات سیا را به خشم آورد، زیرا رهبران سیا نهایت تلاش خود را برای ایجاد همکاری بین تشکیلات اطلاعاتی اسراییل و این سرویس به خرج داده و هنوز معتقد بودند که دستگاه امنیتی عرفات ابزار ارزشمندی برای سرکوب افراط‌گرایان است. در عین حال، شین بت با توسل به روش‌های ظریف‌تر موج جدیدی از ترور رهبران فلسطینی را به راه انداخت، که حالا بسیار گسترده‌تر از گذشته بود. رییس جدید شین بت، اَوی دیچر، که در سال 2000 بر سر کار آمده بود، تمایل بیشتری نسبت به رؤسای سابق آن برای تشریک مساعی و تبادل اطلاعات با سایر آژانس‌های اطلاعاتی اسراییل نشان می‌دهد.

او یک اتاق عملیات ایجاد کرد که نمایندگانی از نیروی هوایی و آمان نیز در آن حضور داشتند و می‌توانستند با کمک یکدیگر آخرین اطلاعات مربوط به اهداف انسانی خود را بررسی کنند. اسراییل برای ترور فلسطینی‌هایی که ادعا می‌شد رهبری عملیات تروریستی را بر عهده دارند از هلیکوپتر و هواپیماهای بدون سرنشین استفاده می‌کرد.

طراحان این حملات، به هنگام بررسی عملیات �پیش‌گیری هدفمند�، خسارات جانبی احتمالی را نیز در نظر می‌گرفتند. اسراییلی‌ها مسلماً تلاش می‌کردند که از کشته شدن غیرنظامیان پرهیز کنند و یا آن را به حداقل ممکن برسانند، و گاهی اوقات، حتی در آخرین لحظات، وقتی خبر می‌رسید که کودک یا فرد بی‌گناه دیگری به همراه هدف مورد نظر است، عملیات لغو می‌شد. با وجود این، حملات فوق تلفات ناخواستة زیادی به همراه داشت.

به موازات غرق شدن دو طرف در گرداب خون، شانس نجات روند صلح نیز از بین رفت. اسراییلی‌ها در فوریه 2001، شارون را برای نخست‌وزیری انتخاب کردند تا امنیت را به اسراییل برگرداند، و قصد آنها از سرگیری مذاکرات نبود. در همین حال، جامعة اطلاعاتی اسراییل آنقدر سرگرم مقابله با خشونت‌ها و تلافی‌جویی بود که از بدبختی‌ها و جریان‌های اجتماعی در میان فلسطینی‌ها غافل شد. اختلاف‌نظر و دعواهای شین بت و آمان دربارة عرفات خاتمه یافت. رهبر ساف از نظر آنها بار دیگر به همان ارباب تروریستی سابق تبدیل شده بود.

سه عضو واراش (مخفف واعادات راشیِ حا-شروتیم به معنای کمیتة سران آژانس‌های اطلاعاتی) در یک اقدام نسبتاً غیرمعمول استراتژی سیاسی جدیدی را به دولت توصیه کردند. آنها در دیدار با شارون و اعضای عالی‌رتبة کابینه‌اش در 28 مارس 2002، یعنی یک شب پس از آنکه یک بمب‌گذار انتحاری فلسطینی در جریان برگزاری مراسم عید پسح در هتلی در نتانیا 30 یهودی را به قتل رساند، رؤسای شین بت، آمان، و موساد پیشنهاد کردند که عرفات از سرزمین‌های تحت ادارة اسراییل اخراج شود.

دولت اسراییل نمی‌خواست رهبر فلسطینی‌ها را به یک تبعیدی مورد احترام برای جهانیان تبدیل کند، به همین خاطر تصمیم گرفت که او را در ساختمانی در کرانه باختری حبس نماید. نیروی هوایی اسراییل ساختمان‌های مرکزی تشکیلات خودگردان فلسطینی در رام‌الله را شدیداً بمباران کرد، و عرفات به مدت سه سال خانه‌نشین شد.

زندگی در آن شرایط پرازدحام، نبودِ امکانات بهداشتی کافی و آب لوله‌کشی سلامت عرفات را به خطر انداخت. میانجیگران اروپایی که با او ملاقات می‌کردند نگران سلامت این شخصیت معروف جهانی بودند که در هفتاد و چند سال عمر داشت، و روز به روز بیشتر تحلیل می‌رفت. آنها از اسراییل خواستند که با خروج عرفات از سرزمین‌های اشغالی موافقت کند، تا در اروپا تحت معالجات پزشکی قرار بگیرد.

رؤسای آژانس‌های اطلاعاتی واراش در اواخر اکتبر 2004 جلسة فوق‌العاده‌ای تشکیل دادند تا دربارة اعطای این اجازه به عرفات بحث و گفتگو کنند. از یک طرف، اسراییل با این کار می‌توانست چهره‌ای مهربان و منصف از خود ارایه بدهد، ولی از طرف دیگر، این اعتراض هم وجود داشت که وضع سلامت عرفات چندان هم وخیم نیست، و احتمالاً بزودی بهبود می‌یابد و تبلیغاتی جهانی علیه اسراییل به راه می‌اندازد.

ارتش اسراییل پیشنهاد کرد که خودش رأساً اقدام به تخلیة عرفات از پناهگاهش کند: او را دستگیر می‌کنیم، روی یک برانکارد می‌اندازیم، از ساختمان بیرون می‌آوریم و به یک درمانگاه می‌بریم. نخست‌وزیر شارون با این پیشنهاد مخالف بود، و می‌گفت که این کشمکش‌ها ممکن است به مرگ عرفات منجر شود- که عواقب وحشتناکی برای اسراییل خواهد داشت.

درواقع، نخست‌وزیر به موضع جناح متعادل‌تر تمایل داشت که با آزاد کردن عرفات موافق بودند. شارون احساس می‌کرد که اگر بگذارد عرفات- که مسلماً یک چهرة شناخته‌شده جهانی و برای خیلی‌ها یک قهرمان بود- در ساختمان ویران‌شده‌ دفترش هلاک شود، آن هم بدون معالجات پزشکی، لطمة دیپلماتیک سنگینی به اسراییل وارد خواهد شد.

به این ترتیب بود که مسئولیت خارج ساختن رهبر فلسطینی‌ها به دوش فرانسه و اردن افتاد: او را بر روی برنکاردی از ساختمان بیرون آوردند، سوار هلیکوپترش کردند، سپس روی یک ویلچیر گذاشتند و به داخل یک هواپیمای نظامی فرانسوی بردند. ولی گویا دیگر خیلی دیر شده بود. یاسر عرفات دو هفتة بعد، در نوامبر 2004، در بیمارستانی در پاریس درگذشت، ولی مرگش جرقة یک بحث و دعوای جدید و مرموز را زد. علت مرگ چه بود؟ پزشکان ارتش فرانسه که عرفات را معالجه می‌کردند، جزئیات مرگ او را منتشر نساختند، حداقل برای عموم. ناگهان شایعه شد که اسراییل او را مسموم کرده است، مثلاً با افزودن مواد سمی به هوای ساختمان محل اقامتش در رام‌الله، و یا مسموم کردن غذایش. این شایعه هم وجود داشت که عرفات همجنس‌باز است، و شاید بیماری ایدز عامل مرگش بوده است.

دستگاه اطلاعاتی اسراییل می‌دانست که عرفات- که دهها سال عملاً �زندگی خود را وقف نهضت کرده بود�- علاقة چندانی به زنان نداشت. این مسئله در دیدار بسیار نادری که چند سال قبل از مرگ عرفات بین روزنامه‌نگاران اسراییلی و مقامات موساد رخ داد، مطرح شد.

افسران اطلاعاتی موساد دو روزنامه‌نگار را به گفتگویی خصوصی، که بیشتر دربارة عرفات بود، دعوت کرده بودند. موساد به وضوح قصد داشت شایعات رسوا‌کننده‌ای دربارة‌ عرفات بر سر زبان‌ها بیندازد، از قبیل اینکه او از �انقلاب پول دزدیده� و میلیون‌ها دلار در بانک‌های اروپایی پنهان کرده است.

در این میان، خبرنگار سومی که عشق جاسوس‌بازی داشت، به همان قهوه‌خانة محل گفتگوها آمد و عملاً خود را به آن میهمانی کوچک دعوت کرد و به آن چهار نفر محلق شد. او که از امکان شرکت در جنگ روانی موساد ذوق‌زده شده بود، پیشنهاد کرد که در نقش یک نویسنده خارجی به همسر عرفات، سهی، نزدیک شود و اطلاعاتی محرمانه‌ای از او به دست آورد- او حتی داوطلب شد که به عنوان بخش تفریحی عملیات جاسوسی با همسر عرفات بخوابد. موساد هم گفت: نه خیر. خیلی ممنون.

ولی تا آنجا که به شایعة مسموم شدن عرفات به دست آژانس‌های اطلاعاتی اسراییل مربوط می‌شد، این ادعا به خاطر سابقة قبلی موساد حداقل بویی از حقیقت داشت. موساد حداقل در دو مورد از سم برای کشتن دشمنانش استفاده کرده بود: مثلاً، در سال 1978 از شکلات‌های بلژیکی برای کشتن ودیع حداد، از رهبران تروریست‌های فلسطینی، استفاده کرد. در سال 1997 نیز مأموران موساد در گوش یکی از رهبران حماس در اردن اسپری سمی پاشیدند. (نگاه کنید به فصل 22 دربارة ترورها.)

قدری نزدیک‌تر به مرگ عرفات، یک مورد دیگر هم اتفاق افتاد. شین بت یکی از فرماندهان ارشد حماس را در کرانه باختری مسموم کرد. اسراییلی‌ها ابتدا سعی داشتند او را به روش متعارف �پیش‌گیری هدفمند� از بین ببرند، ولی وقتی دست‌شان به او نرسید، مسیر دیگری پیش گرفتند: مواد سمی به پای او مالیدند.

ولی در ارتباط با مرگ عرفات، مقامات اسراییلی هر گونه مسئولیتی را انکار می‌کردند و می‌گفتند که او در واقع از سرطان خون فوت کرده است. البته به این مسئله اذعان داشتند که عرفات به موقع و به طور مناسب درمان نشده بود، زیرا در رام‌الله در محاصره نیروهای اسراییلی قرار داشت. اسراییل گفت که دشمن دیرین خود را مسموم نکرده است، ولی خوب می‌دانست که خیلی‌ها در جهان داستانش را باور نخواهند کرد.

ابومازن جانشین عرفات شد، ولی جذبه او را نداشت، و از حمایت قاطع مردم فلسطین برخوردار نبود. نخست‌وزیر شارون عملاً از مذاکره با او خودداری می‌کرد، زیرا اعتقاد داشت که ابومازن اقتدار کافی را برای انجام معامله با اسراییل ندارد، و او را �جوجة بی‌پر و بال� می‌خواند- یعنی رهبر بالقوه‌ای که هرگز به بلوغ نرسیده است.

حالا زمان آن فرارسیده بود تا سیاستمداران اسراییلیِ علاقمند به صلح به کندوکاو در گذشته بپردازند. برخی از آنها عمیقاً حسرت می‌خوردند که چرا اسراییل 16 سال پیش با کوته‌فکری ابوجهاد را در تونس ترور کرد. اسراییل یکی از شخصیت‌های پرجذبة ساف را که می‌توانست تصمیم‌های بزرگ و متهورانه بگیرد به قتل رسانده بود. شاید اگر یک شخصیت فلسطینی قدرتمند و با اقتدار هنوز وجود داشت، اسراییل می‌توانست روند صلح را احیا کند و به معامله‌ای پایدار با فلسطینی‌ها برسد.


[1] اولین سند حقوق مدنی مردم انگلیس در دورة قرون وسطی