
رضا شاه پهلوی
نمونه اعلای قساوت و طمع
محمدقلی مجد
مترجم: مصطفی امیری، عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد ورامین-پیشوا
در طول دورة حکومت رضا شاه، اشاره نشریات خارجی به سابقه پست و سطح پایین او چندین بار موجب اختلال روابط دیپلماتیک یا قطع آنها با کشورهای متبوعشان شد. در سالهای 1936 و 1937، روزنامههای تایم و نیویورک میرور به این مطلب اشاره کردند که رضا خان در گذشته اصطبلبان بوده و سپس چندی را به نگهبانی در جلوی درب سفارتخانههای خارجی در تهران اشتغال داشته است.[1] پس از انتشار این مطالب، وزیر خارجه ایران از وزیر مختار آمریکا در تهران خواست تا نشریات فوق را که [به اعلیحضرت] توهین کرده بودند مجازات و از تکرار این قبیل ندانمکاریها در آینده جلوگیری کند. وقتی وزیر مختار آمریکا به باقر کاظمی، وزیر خارجه ایران، توضیح داد که نشریات آمریکایی به موجب قانون اساسی این کشور در چاپ مطالبشان آزاد هستند، کاظمی در عین ناباوریِ مقام آمریکایی، وقیحانه پیشنهاد کرد که آمریکاییها برای رضایت خاطر ملوکانه اعلیحضرت پهلوی قانون اساسیشان را تغییر بدهند. بسیار پیش میآمد که سفیران و وزیر مختاران ایران در کشورهای دیگر صرفاً به دلیل آنکه پاسخ بموقع یا مؤثری به آنچه اصطلاحاً توهین نشریات خارجی به شاهنشاه ایران تلقی میشد نداده بودند، بدون مقدمه از کار بر کنار میشدند. همین آقای کاظمی که پیشنهاد تغییر قانون اساسی را به وزیر مختار آمریکا داد، وقتی سفیر کبیر ایران در ترکیه بود به دلیل انتشار مقالهای که به اصل و نسب معمولی رضا شاه اشاره کرده بود، در سال 1940 بدون مقدمه از مقامش عزل شد. از گزارشهای دیپلماتیک آن دوره چنین برمیآید که ایران به مضحکهای بینالمللی مبدل شده بود[2]؛ هر چند برای مردم ایران که بیست سال تحت سرکوب بیرحمانه [رضا خان] زندگی کردند، این مسأله به هیچوجه خندهدار نبود.
در سال 1938، پس از سه سال وقفه در روابط دیپلماتیک دو کشور که در طول آن ایران هیچ نماینده دیپلماتیکی در ایالات متحده نداشت، وزارت امور خارجه آمریکا از سفارت ایران که به تازگی بازگشایی شده بود درخواست کرد تا زندگینامهای رسمی از رضا شاه در اختیار آن قرار دهد. وزارت قصد داشت زندگینامه مزبور را در اختیار خبرنگاران بگذارد تا شاید خبط و خطاهای گذشته درباره اصل و نسب و سابقة اعلیحضرت همایونی تکرار نشود. زندگینامهای از طرف وزیر مختار ایران، الف. دفتری، به آن وزارتخانه ارسال شد، و پس از انجام برخی اصلاحات و تصحیحات از طرف وزارت و تایید دفتری، حکم زندگینامه رسمی رضا شاه را پیدا کرد. متن زندگینامه در ضمنِ یادداشتی که با مقدمه زیر شروع میشود، آمده است: «به پیوست ترجمه زندگینامه شاه که از طرف دکتر دفتری، کاردار موقت ایران، در اختیارمان قرار گرفته، به همراه خلاصهای از آن که، با مشورت و نهایتاً تایید دکتر دفتری، در بخش امور خاور نزدیک تهیه شده است، ایفاد میگردد.» با خواندن متن مزبور لاجرم متوجه میشویم که زندگینامه رسمی رضا شاه بجز مشتی دروغ چیز دیگری نیست:
اعلیحضرت همایونی رضا شاه پهلوی به خاندانی اصیل، سرشناس و نجیبزاده از منطقة سوادکوهِ استان مازندران، واقع در شمالشرقی ایران، تعلق دارد. رضا شاه در تاریخ 16 مارس 1878 در قریه آلاشت، واقع در منطقة سوادکوه، چشم به جهان گشود. پدرش، عباسعلی خانِ یاور [سرگرد]، فرمانده فوج [هنگ] اول سواد کوه بود که همه سربازانش را اهالی همان منطقه تشکیل میدادند. پدربزرگش در همان فوج درجه سلطانی [سروان] داشت و در خلال محاصره هرات توسط قوای ایران در سال 1856، جان خود را از دست داد. پدر رضا شاه در تاریخ 26 نوامبر 1878، فقط چند ماه پس از تولد فرزندش درگذشت، و عمویش سرتیپ نصرالله خان، فرمانده پادگان تهران و تیپی که فوج سوادکوه تحت فرمان آن بود، سرپرستی او را برعهده گرفت. رضا شاه بنا به سنّت خانوادگی دوره آموزشهای نظامی را در آنجا گذراند. در سال 1900، در سن بیست و دو سالگی وارد بریگاد قزاق ایران شد و با نشان دادن لیاقت تا درجه سرتیپی ترفیع یافت. رضا شاه (که در آن زمان رضا خان شهرت داشت) از ضعف حکومت ایران که مملکت را سریعاً به سوی هرج و مرج سوق میداد ناراحت بود، و به همین دلیل نقشی اساسی در کودتای 21 فوریه 1921 ایفا کرد، و سردار سپه [فرمانده ستاد ارتش] شد. چند ماه بعد، در 25 آوریل 1921، به مقام وزارت جنگ رسید و در 28 اکتبر 1923 نخست وزیر شد. متعاقب انحلال سلسله قاجار، در 31 اکتبر 1925 رییس دولت موقت شد و در 21 دسامبر همان سال از طرف مجلس مؤسسان به پادشاهی انتخاب گردید. رضا شاه در 25 آوریل 1925 سوگند وفاداری به قانون اساسی یاد کرد، و در 25 آوریل 1926 رسماً در تهران تاجگذاری نمود. مطابق قانون اساسی ایران، پسر بزرگ شاه وارث تاج و تخت خواهد بود. ولیعهد کنونی مملکت والاحضرت همایونی شاهپور محمد رضا هستند که در تاریخ 26 اکتبر 1919 متولد شدند. فرزندان دیگر اعلیحضرت عبارتند از والاحضرتان شاهزاده (شاهپور) علیرضا پهلوی، شاهزاده غلامرضا پهلوی، شاهزاده عبدالرضا پهلوی، شاهزاده احمدرضا پهلوی، شاهزاده محمودرضا پهلوی، شاهزاده حمیدرضا پهلوی، و (شاهدختها) شاهزاده همدم خانم آتابای، شاهزاده شمسالملوک پهلوی، شاهزاده اشرفالملوک پهلوی و شاهزاده فاطمه خانم پهلوی.[3]
گذشته و خلق و خوی رضا شاه
حتی تاریخ تولدی هم که در این به اصطلاح زندگینامه رسمی آمده، دروغ است. گوردن پی. مریام، کاردار موقت آمریکا، در گزارشِ سال 1939 خود درباره وضعیت جسمانی رضا شاه مینویسد: «گویا سن شاه در حدود شصت و نه سال باشد، هر چند ظاهراً تلاش میکنند او را ده سال جوانتر نشان بدهند.»[4] کمتر روزنامهنگار و نویسندهای بود که به زندگینامه رسمی رضا شاه توجه کند. جک کالمر، روزنامهنگار واشنگتن پست، در مقالهای که درباره سر ادموند آیرونساید، ژنرال انگلیسی، در این روزنامه به چاپ رساند، رضا شاه را اینگونه معرفی کرد: «چهار سال بعد، رضا خانِ روستاییِ نیمه قزاق و نیمه راهزن، تخت طاووس ایران را که با خلع احمد شاه خالی مانده بود، غصب کرد.»[5] ولی با تقاضای ملتمسانه وزارت امور خارجه، روزنامه واشنگتن پست سریعاً با انتشار اصلاحیهای حرفش را پس گرفت و عذرخواهی کرد.
جان گونتر در کتابش با عنوان در درون آسیا* که در سال 1939 منتشر ساخت، فصلی را هم به رضا شاه اختصاص میدهد. گونتر درباره زندانیان سیاسی مینویسد: «نه محاکمهای وجود دارد، و نه حُکمی. خصم باید از میان برداشته شود، و اگر مرگش بنا به مصلحت ضرورت یابد، نه با تبر میرغضب و گلوله تفنگ جوخة اعدام که با روش ملودرامتر خوراندن سَم به سراغش میآید. آنهایی که روش فوق را نمیپسندند با ملال خاطر مصونسازی به روش پهلویاش مینامند. یک روزِ خوب و دلپذیر حبّی در چای ناشتایی میاندازند- و فاتحه. احتمالاً هم اعلام میکنند که بختبرگشته بر اثر سکته مغزی مرده است.» گونتر فاش میکند که حتی سگها هم از قساوت اعلیحضرت بینصیب نمیماندند: «وقتی شاه در سفر است (که البته بیوقفه در سفر است)، در هر روستا و قریهای که شب منزل میکند سگها را میکشند، زیرا ایشان خواب سبکی دارند، و هر صدایی خوابشان را پریشان میکند.» گونتر همچنین اشاره میکند که: «گویا شاه بزرگترین ملّاک آسیاست، البته احتمالاً بعد از امپراتور ژاپن. در سرتاسر ایران املاک دراندردشتی دارد که عمدتاً از صاحبان یاغی سابقشان مصادره کرده است. ...از عجایب اینکه اعلیحضرت همایونی تنها پادشاه این عالم هستند که به هتلداری اشتغال دارند. امور سیر و سیاحت در ایران در انحصار دولت است؛ و اکثر هتلها، علیالخصوص هتلهای حاشیه دریای خزر، به شخص شاه تعلق دارد.»[6]
توصیفاتی که معاصران رضا شاه، نظیر میلسپو، و همچنین مقامات سفارت آمریکا در گزارشهای دیپلماتیک محرمانهاشان از او به دست میدهند، با زندگینامه «رسمی» رضا شاه از زمین تا آسمان تفاوت دارد. به گفته میلسپو، رضا «یک دهاتی مازندرانی» است، «موجودی با غرایز بدوی، تربیت نیافته و تجربه ندیده، در حلقه نوکرانی متملق، و مشاورینی بزدل و خودخواه. ... قساوت و طمع، که قبلاً هم در خُلق و خوی او بارز بود، چنان رشد یافت که به صفات غالبش مبدل گشت. ... به مرور زمان، مشاوران کم و بیش شرافتمندش را کنار گذاشت و بدترین آدمهای مملکت را به دور خود جمع کرد، و همه را همدست خویش ساخت. به آنها لطف و مرحمت میکرد و امتیاز میبخشید. با دقت حیرتآوری، رذایل را پاداش میداد و فضایل را مکافات میکرد. و در همان حال، شخصاً سرمشقی عالی از فساد گسترده را پیش روی مردمش میگذاشت که خیلی خوب از آن تقلید میکردند.»[7]
شرح زندگانی رضا شاه در گزارش بسیار محرمانهای که با زحمت به دست سفارت آمریکا در لندن افتاده بود با زندگینامه رسمی او که از طرف دولت ایران ارایه شده و بخش امور خاور نزدیک وزارت خارجه آمریکا آن را اصلاح و تصحیح کرده بود، بسیار تفاوت داشت. نامه بسیار محرمانه مورخ 29 می 1939 رِی اترتن، کنسول سفارت آمریکا در لندن، به والاس اس. ماری، رییس بخش امور خاور نزدیک در وزارت امور خارجه آمریکا، شامل بخشی از گزارش محرمانه آن وزارتخانه است. اترتن از هیو میلارد، دبیر دوم سفارت آمریکا در تهران در سال 1930 نام میبرد.)
والاس عزیز: عطف به نامه مورخ 7 آوریل شما درباره زندگی گذشته شاه ایران، در زیر بخشی از زندگینامه بسیار محرمانهای که سفارت با لطف خود در حق اینجانب اجازه تهیه رونوشت از آن را داده، و به موضوع نامه مربوط میشود، ایفاد میگردد.
«پهلوی، رضا شاه. متولد حدود 1873. فرزند خانوادهای کوچک از اهالی سوادکوهِ مازندران. پدرش ایرانی و مادرش قفقازیتبار بود که والدینش پس از الحاق بخشهایی از قفقاز به روسها به موجب عهدنامه ترکمنچای، به ایران پناه آورده بودند. در سن 15 سالگی به بریگاد قزاق ایران پیوست و او را به اصطبلبانی گماشتند. به تدریج مدارج ترقی را طی کرد و به سبب شجاعت و بیباکیاش مورد توجه مربیان نظامی روس قرار گرفت، و ظاهراً هر گاه نیرویی برای دستگیری راهزنان و یا سرکوب آشوبها به هر نقطه از کشور اعزام میشد، او نیز در آن شرکت داشت. در ابتدای جنگ به درجه کُلنلی ترفیع یافته بود، و در سال 1921 که بریگاد قزاق، که قبلاً به لشگر تبدیل شده بود، در شمال کشور از داشتن افسران روس محروم شد و نیازمند فرماندهی قاطع بود، رضا خان برای این امر انتخاب شد.» در گزارش فوق به این مطلب که شاه قبلاً «اصطبلبان سفارت بریتانیا در تهران بود» اشارهای نشده است. میلارد میگوید که وقتی در تهران بوده از شخصی به نام ویلکنسن، که به گمان او رییس بانک شاهنشاهی ایران بود، میپرسد که آیا حقیقت دارد که عکسی از شاه، زمانی که قزاق بوده، در حال نگهبانی بیرون بانک وجود دارد، و او نیز این مطلب را تایید میکند. میلارد همچنین میگوید که عکس دیگری هم از شاه در حال نگهبانی جلوی درب سفارت بریتانیا وجود دارد. البته میلارد خودش هیچ یک از عکسهای فوق را ندیده بود. او همچنین میگوید که آشپز ایرانیاش گفته است که قبلاً (احتمالاً قبل از جنگ) آشپز دوم سفارت آلمان بوده و چند بار در شبهای سرد، وقتی که سفارت میهمانی داشته، برای رفیق قدیمیاش، رضا خان، که جلوی درب سفارت نگهبانی میداده، یک فنجان قهوه فرستاده است.[8]
در تاریخ 16 ژوئن، ماری این پاسخ محرمانه را برای اترتن فرستاد: «ری عزیز: از نامه مورخ 29 مه 1939، که در آن قسمتی از زندگینامه بسیار محرمانه شاه را برایم نقل کرده بودی، بسیار سپاسگزارم. این خلاصه دقیقاً همان چیزی بود که به دنبالش بودیم، و اطلاعاتی را که داشتیم تایید کرد. اطمینان میدهم که این خلاصه و همچنین منبعی که از آن به دست آمده کاملاً محرمانه باقی خواهد ماند.»[9] در سال 1939، همین ماری زندگینامه «رسمی» رضا خان را که قرار بود بین روزنامهنگاران توزیع شود، تصحیح و شسته و رفته کرد.
گزارشهای دیپلماتیک سفارت آمریکا در تهران مملو از اشاراتی از این دست به دهاتی بودن رضا شاه و نداشتن تحصیلات رسمی و بیفرهنگیاش است. مثلاً، چارلز سی. هارت، وزیر مختار آمریکا، در گزارشی محرمانه رضا شاه را «یک دهاتی بیسواد از پدری به همان اندازه بیسواد» مینامد.[10] هارت در گزارش دیگری مینویسد: «حتی پنج سال پادشاهی بر تخت طاووسِ شاهنشاهان ایران نیز خشونت و وقاحت گروهبانگونه بنیانگذار سلسله پهلوی را صیقل نداده است. البته گمان میکنم که نیازی به توضیح نباشد. وقایعی که در گزارشهایم شرح دادهام، و آنهایی که پیش از من گزارش شده است، و همچنین نظر کلی ناظران ذیصلاح ایرانی نشان میدهد که این مطلب تقریباً بدیهی است.»[11]
هارت در گزارشش از اولین ملاقاتی که در فوریه 1930 با رضا شاه داشت، مینویسد: «البته شاید نظرم عوض شود، ولی از نزد رضا شاه که برگشتم، ایمان داشتم مردی که ملاقات کرده بودم چند قدم بیشتر با توحش فاصله نداشت.»[12] بخشهای مبسوطی از گزارش اولین برخورد هارت با رضا شاه را در زیر خواهیم آورد. ولی در اینجا کافی است بگوییم که وقتی هارت چهار سال بعد ایران را ترک کرد، نه فقط نظرش عوض نشده بود، بلکه متقاعد بود که برداشت اولیهاش از شخصیت رضا شاه بسیار بلندنظرانه بوده است.
شرح موارد متعددی از رفتار وحشیانه و خشن شخص شاه با نوکران، باغبانان، مدیران سالخورده روزنامهها، افسران ارشد نظام، و وزیران کابینه در گزارشهای دیپلماتیک سفارت آمریکا پراکنده است. طبق گزارشها، به دستور رضا شاه کارگران راه آهن را به باد شلاق میگرفتند زیرا اعلیحضرت گمان میکرد به اندازهای که باید تن به کار نمیدهند؛ خود شاه اگر از کار عمله و بنّاهایی که برای اعلیحضرت کاخ میساختند راضی نبود، آنها را زیر مشت و لگد میگرفت؛ و با مدیران روزنامهها نیز رفتار خشنی داشت.
سروان فرانک سی. جدلیکا، وابسته نظامی آمریکا در گزارشی با عنوان «خلق و خوی رضا خان» مینویسد:
رضا خان، رییس الوزرای جدید ایران، اگر چه به عالیترین مقام سیاسی کشور رسیده است، هنوز نتوانسته لااقل یکی از اخلاق روزهای گذشتهاش را که سرباز و افسر قزاق بود کنار بگذارد. ...رضا خان هنوز میل دارد اشخاصی را که خلاف ارادهاش عمل میکنند شخصاً تنبیه کند. وقتی وزیر جنگ بود هم، به هنگام غضب، به صورت فرد مقابل سیلی میزد یا او را به باد کتک میگرفت، حال میخواست نخست وزیر باشد یا رییس نظمیه، مدیر روزنامه، افسر و یا هر مقام دیگر. طی دو هفته گذشته نیز نخست وزیر از دست چند نفر غضبناک شد، که البته بلافاصله شخصاً مسببانش را تنبیه بدنی کرد. طبق گزارشها، تازهترین قربانیانش یک افسر پلیس و یک ملای قلابی بودند. شکی نیست که عدم خویشتنداری رضا خان در مقابل این غرایز بدوی نفرتانگیز است. چنین رفتاری ذهنیت نامطلوبی، علیالخصوص در بین خارجیها، ایجاد میکند. یک روزنامه تهرانی که جسارت پیدا کرده و از این رفتار رضا خان انتقاد کرده بود، بلافاصله سرکوب شد. برای آنکه درک بهتری از رفتار رییسالوزرا داشته باشیم، باید محیطی را که در آن بزرگ شده و شرایط جسمی و ذهنی این مرد را مد نظر قرار دهیم.[13]
سرکوب روزنامهها
وابسته نظامی آمریکا ضمن تشریح خشونتهای فیزیکی رضا خان علیه مدیران روزنامهها، به توقیف سریع روزنامههای تهران نیز اشاره میکند: «از وقتی که رضا خان به مقام رییس الوزرایی رسیده است [اکتبر 1923] چندین روزنامة عمده تهران توقیف شده، و برخی دیگر نیز کاملاً ساقط شدهاند. با سر کار بودن رژیم کنونی، انتظار نمیرود که از سی و چند روزنامه فارسیزبانی که در طول دو سال گذشته شروع به کار کردهاند، بیشتر از ده تای عمدهشان هم بتوانند به کار ادامه بدهند. میتوان فرض کرد روزنامههایی هم که باقی میمانند به لطف طرفداری از رضا خان، و یا شاید هم عدم انتقاد از دولت بتوانند به کار ادامه بدهند.»[14] رضا خان خیلی پیش از آنکه رییسالوزراء شود سرکوب روزنامهها را شروع کرده بود، ولی فضای وحشتی که بریتانیاییها به دست رضا خان ایجاد کردند و همچنین روند ساکت کردن روزنامهها بسیار گستردهتر از فضایی بود که دو یا سه سال پیش از آن وثوقالدوله ایجاد کرده بود. گزارشی که سی. وان اچ. انگرت، کاردار موقت آمریکا، در تاریخ 1 مارس 1922 ارسال کرده است، شامل «خداحافظی نسبتاً ترحمانگیز روزنامه نجات ایران با خوانندگانش است. این روزنامه همراه با تعدادی از روزنامههای دیگر تهرانی، به دستور وزیر جنگ توقیف شدند، زیرا قدری آزادانه درباره نقش رضا خان در کودتای سال گذشته نظر داده بودند. یکی دوتایی از دبیران روزنامهها نیز شلاق خوردند.» متن نامه اینطور ادامه مییابد:
هموطنان:
الوداع! روزنامههای ستاره ایران و ستاره شرق رفتند. ما نیز قلمها را زمین میگذاریم و خودخواسته انتشار روزنامه نجات ایران را متوقف میکنیم. این وظیفه را بر عهده همکارانمان میگذاریم. در سالروز [کودتای] 21 فوریه 1921، ما هم منتظر حبس و سرکوب هستیم. امروز ما میرویم، و فردا شما! اگر جرئت کنید و به دنبال رهبر اصلی کودتا بگردید، دستگیر میشوید، به زندان میافتید و مجازات میشوید. شما، وکلای مجلس، که گهگاه به شلاق خوردن دبیران روزنامهها در اصفهان و تهران میخندید! اگر چنین وضعی ادامه یابد، خودتان را نیز در جلوی مجلس فلک میکنند! آنوقت مردم هستند که به شما میخندند! آقای مشیرالدوله، در طول ریاست وزرایی شماست که ما را تحت فشار و محدودیت قرار میدهند. این لکه ننگ همیشه بر تارک شما خواهد بود. و تاریخ آن را به یادها خواهد سپرد. سانسورِ همین هوایی هم تنفس میکنیم اجازه نمیدهد نظراتمان را از این فاشتر بیان کنیم. هموطنان! الوداع!
- 24 فوریه 1922[15]
یک ماه بعد، انگرت بریدهای از روزنامه حقیقت مورخ 3 آوریل را برای وزارت امور خارجه فرستاد.
چه امروز و چه دیروز. آیا قانون به دولت نظامی اجازه میدهد سخنرانان و روزنامهنگاران را به «بریدن زبانها» و «شکستن قلمها»یشان تهدید کند؟ آیا قانون دولت نظامی را مختار به حبس و تخطئه دبیران روزنامهها میکند؟ آیا چاپخانهها به موجب قانون باید از چاپ مقالاتی که به دولت نظامی حمله میکنند، خودداری کنند؟ آیا قانون اجازه میدهد که یکی از اعضای کابینه [رضا خان] هم مقام وزارت جنگ را داشته باشد و هم فرمانده کل قوای ارتش و مدیر کل مالیاتهای غیرمستقیم باشد، و هم به نام حکومت نظامی در امور قضایی و سایر امور حکومت مداخله کند؟ آیا قانون اساسی چنین حقی را داده است؟ آیا این استبداد نیست؟ آیا قانون بود که به هنگام غارت مال و اموال مردم تبریز پس از شکست لاهوتی، حق شکایت را از آن سلب کرد؟ آیا قانون است که مخبرالسلطنه، قاتل شیخ محمد خیابانی، رهبر فقید حزب دموکرات آذربایجان، را بخشید و یک کرسی در مجلس به او اعطا میکند؟ این همان واکنشی است که فرّخی، مدیر روزنامه توفان، و فلسفی، مدیر روزنامه حیات، را مجبور به پناهندگی به سفارت شوروی و مرقد شاه عبدالعظیم میکند. ما میگوییم قانون اساسی، که به بهای ریختن خون شهدای وطنپرست ما در راه آزادی به دست آمده، نباید پایمال شود. ما میگوییم که یک عضو کابینه نباید اختیارات خودسرانهای داشته باشد.[16]
در آخر، روند ساکت کردن روزنامههای ایران با قتل وحشیانه شاعر و روزنامهنگار ضد انگلیسی، میرزاده عشقی، در ژوییه 1924 به هنگام خروج از منزلش کامل شد (نگاه کنید به فصل 6). اگرچه سه قاتل نقابدار او موفق به فرار شدند، کمتر کسی درباره هویت قاتل اصلی شک و تردید داشت.[17] با ساکت شدن روزنامهها، یکی از موانع بزرگی که بر سر راه دیکتاتوری کامل رضا شاه وجود داشت، برطرف شد. انگلیسها اهداف خود در ایران را تقریباً تحققیافته میدیدند: یعنی در دست گرفتن کنترل کامل سیاسی ایران، بهرهکشی و غارت آزادانه منابع نفتی کشور، و توسعه اقتصاد ایران در مسیری منتهی به منافع انگلیس.
نمونههایی از قساوتهای شخصی
برنارد گوتلیب، کنسول آمریکا، در سال 1923 در گزارشی محرمانه شواهدی از وحشیگریهای رضا خان به دست میدهد:
رییسالوزرای فعلی، یک دهاتی بیسواد با خوی ددمنشانهای است که با هوشمندی، قاطعیت و استحکام شخصیت ذاتی خاصش که ندرتاً در ایرانیها یافت میشود، به مقام کنونی دست یافته است. مردی است با خشمی مهارنشدنی- او شخصاً رییسالوزرای سابق، قوامالسلطنه، را مضروب ساخت (آن هم طبق گزارشها در حضور شاه)؛ و همچنین با دست خودش کتک مفصلی به یک روزنامهنگار مسن و مو سفید ایرانی که خبطی کرده بود، زد- آن هم در حضور یک آمریکایی که صحنه مزبور را ترحمانگیزترین و خفّتآورترین صحنه وحشیانهای توصیف میکند که تا بحال به چشم خودش دیده است. [رضا خان] از زمانی که رییسالوزراء شده به دفعات ملازمانش و یا مقاماتی را که خطایی از آنها سر زده در پیش چشم همه مورد ضرب و شتم قرار داده است، از جمله کتک مفصلی که به یک شیخ سالخورده زد. شیخ در مجلسی نشسته بود و به سبب ضعف قوه باصره [رضا شاه را که وارد اتاق میشد، ندید و] جلوی پایش بلند نشد. تاکید میکنم که اصلاً بعید نیست که با اولین مخالفت جزیی یک مقام مالیه، خوی حیوانی رییسالوزراء بر او مستولی شود، و اتفاقی بیفتد که عواقب وخیمی داشته باشد.[18]
رضا خان حتی پیش از رسیدن به مقام رییسالوزرایی نیز عادت داشت مدیران روزنامهها را وحشیانه کتک بزند. گواه این ادعا وزیر مختار آمریکا، جوزف اس. کورنفلد است:
برای نشان دادن وحشیگریهای رضا خان، به شرح دو موردی که همین اخیراً اتفاق افتاده است، بسنده میکنم. دو روز قبل، یکی از روزنامهها جرئت کرد و گفت که وزیر جنگ هم باید مثل همه وزرای دیگر لایحه بودجهاش را به مجلس بدهد. [رضا خان] فوراً دستور داد مدیر روزنامه را به دفترش بردند، شخصاً کتک وحشیانهای به او زد به نحوی که چند تا از دندانهایش شکست، و سپس او را به زندان انداخت. یک آمریکایی که با چشم خودش شاهد این ضرب و شتم وحشیانه بود ماجرا را برایم تعریف کرد. واقعه دوم را وزیر مختار بلژیک برایم تعریف کرده است، که خلق و خوی رضا خان را روشن میکند. او گفت یکی از افسران قزاق به دفتر یک کارمند بلژیکی در وزارت مالیه میرود و به دستور وزیر جنگ تقاضای 3000 تومان پول میکند. کارمند مزبور هم پول را نمیدهد و میگوید تا وزیر مالیه سند پرداخت را امضاء نکند، نمیتواند این پول را بدهد. افسر قزاق با شنیدن این حرف مامور را زیر مشت و لگد میگیرد، او را در دفترش حبس میکند، و آنقدر آنجا نگهش میدارد تا پول را به زور میگیرد و میرود.[19]
حتی دوازده سال بعد از این هم از وحشیگری رضا خان علیه آنهایی که توان دفاع از خود را نداشتند، هیچ کم نشده بود. در مارس 1935، ویلیام اچ. هورنیبروک، وزیر مختار آمریکا، اجمالاً به ضرب و شتم مدیر یک نشریه علمی به دست رضا شاه اشاره میکند: «همین یک یا دو ماه پیش بود که سیف آزاد، مدیر نشریه ایران باستان، به دستور اعلیحضرت شرفیاب شدند و حسابی فحش خوردند. البته شایع است که در پایان این دیدار شاه شخصاً کتک سیری هم به ایشان زدند.»[20] از خشونت [رضا شاه] علیه زیردستانش حتی در مواقع شادمانی هم چیزی کم نشده بود. در ماه مه 1936، رضا شاه برای استقبال از پسر و ولیعهدش، محمد رضا، که بعد از پنج سال تحصیل در سوئیس به کشور برمیگشت، به بندر پهلوی (انزلی امروزی) رفت. در راه، توقفی هم در چالوس داشت:
در راه بندر پهلوی، شاه برای صرف ناهار در چالوس توقف کرد. باغبانها تمام صبح را سراسیمه مشغول آبیاری دار و درختان بودند تا همه چیز تر و تازه باشد. سرگرد پیبوس، وابسته نظامی انگلیس، که از پنجره هتلش ناظر این ماجرا بوده، تعریف میکند که شاه تقریباً به محض پیاده شدن از اتومبیلش، کشیده جانانهای به گوش یکی از باغبانها نواخت، و قبل از اینکه از آنجا برود حق دو باغبان دیگر را هم به همان ترتیب کف دستشان گذاشت، و دستور داد دو درخت را که جا و یا قیافهشان باب میلش نبود، از ریشه درآوردند. وقتی شاه از آنجا رفت معلوم بود که همه نفس راحتی کشیدند.[21]
رفتار وحشیانه شاه با مقامات عالیرتبه مملکتی به امری عادی مبدل شده بود. طبق گزارش هارت، یکی از هولناکترین موارد وحشیگری شخص شاه کتک مفصلی بود که در سال 1933 در زندان به تیمورتاش زد، به حدی که تیمورتاش از حال رفت (نگاه کنید به فصل 6). در سال 1938، انگرت موارد دیگری را گزارش میدهد، از جمله سرتیپ امانالله جهانبانی. در ژوییه 1937، بر سر زبانها افتاده بود که هیئت نظامی فرانسوی مستقر در تهران قرار است جایش را به یک هیئت آلمانی بدهد. موسیو بُدار، وزیر مختار فرانسه، از سرتیپ جهانبانی، که تحصیلکرده فرانسه بود و به این کشور علاقه داشت، کمک خواست. جهانبانی نیز نظر وزیر مختار فرانسه را به عرض شاه رساند:
شاه از آنچه مداخله نابجای وزیر مختار فرانسه تلقی میکرد چنان غضبناک شد که کشیدهای به صورت جهانبانی نواخت، و به او دستور داد که اونیفورم نظامیاش را دربیاورد، و دیگر آن طرفها پیدایش نشود. اتفاق فوق، هر چند از نظر ما قدری مضحک میآید، ولی دقیقاً نمونهای از رفتارهای رژیم فعلی است. شاه چنان با مفاهیم آزادی و عدالت در غرب بیگانه است، و چنان سر در انزوای شرقیاش دارد، که هرگز کوچکترین وقعی به احساسات بشری نمیگذارد. بدخُلقی، عدم تحمل کوچکترین مخالفت یا انتقادی، و وقاحت رفتارش او را صاحب اختیار بلامنازع رعایاش کرده است. سیاستمداران و دیپلماتها برایش پشیزی نمیارزند، و ظاهراً از داشتن رفتاری خشن و آمرانه همچون یک «دیکتاتور نظامی» با آنها لذت میبرد. این مسأله که رفتار او اثرات تأسفانگیزی بر روابط دیپلماتیک ایران و برخی کشورها گذاشته معروف است، و در این مورد خاص همه تلاشها برای بهبود روابط با فرانسه عملاً بر باد رفت.[22]
موس هم کتک مفصلی را که سرتیپ رضا قلی امیر خسروی، وزیر مالیه، از رضا شاه خورد به طور مبسوط شرح داده است. امیر خسروی پیش از آنکه در سال 1940 وزیر مالیه شود، تقریباً ده سال را رییس بانک ملی بود، و پیش از آن ریاست بانک پهلوی، بانک شخصی رضا شاه، را بر عهده داشت. «کُلنل امیر خسروی، مدیر عامل بانک ملی ایران و مردی که روزی رویای امتیاز انحصاری تجارت اتومبیل و مدیریت و کنترل شخص خود بر آن را در سر میپروراند، در جشنهای سال نو از طرف شاه به درجه سرتیپی ترفیع یافت.»[23]
کمتر کسی به اندازه امیر خسروی به رضا شاه کمک کرده بود تا ثروتش را به بانکهای خارجی انتقال دهد. رضا شاه چنان علاقهای به امیر خسروی داشت که در گزارشهای دیپلماتیک گاه به مزاح او را مادام پهلوی میخواندند. در تاریخ 18 مه 1941، اعلام شد که عذر امیر خسروی از مقام وزارت مالیه خواسته شده، و عباس قلی گلشایان جانشین او شده است. جیمز اس. موس، کاردار موقت سفارت آمریکا، در این ارتباط گزارش میدهد:
هنوز دلیل اصلی تصمیم رضا شاه برای برکناری سرتیپ خسروی مشخص نیست. شاه نیمه اول ماه مه را به گشت و گذار در استانهای شمالی حاشیه دریای خزر رفته بود، و در تهران حضور نداشت. میگویند که وقتی به تهران آمد خُلقش خیلی تنگ بود. شاه در یکی از جلسات کابینه دولت سراغ برخی اوراق را میگیرد؛ وقتی سرتیپ خسروی نمیتواند اوراق مزبور را پیدا کند، شاه برای نشان دادن عصبانیتش او را در حضور سایر وزراء با شلاق کتک میزند، و میگوید که به خانهاش برود و همانجا بماند- که دستورِ مرسوم پهلوی برای برکنار کردن مقامات بود. ... عین همین خبر را منابع دیگری هم گزارش کردهاند، که با رفتار مرسوم شاه با صاحب منصبانش کاملاً مطابقت دارد، بنابراین دلیلی ندارد که در صحت آن شک کنیم. البته به دلیل التفات شاه به سرتیپ خسروی، مورد او یک استثناء بود.[24]
اولین برخوردهای هارت با رضا شاه
در اواخر سال 1929، وزارت امور خارجه آمریکا اعلام کرد که چارلز کامر هارت، وزیر مختار سابق آمریکا در آلبانی، به سمت وزیر مختار جدید آمریکا در ایران انتخاب شده است. هارت و خانوادهاش در اوایل ژانویه 1930 وارد تهران شدند. او طی چهار سالی که در ایران اقامت داشت گزارشهای بسیار مفیدی درباره اوضاع سیاسی و مالی مملکت به وزارت امور خارجه ارسال کرد. هارت اولین ملاقات خود را با رضا شاه به هنگام تقدیم استوارنامهاش در مقام وزیر مختار و فرستاده فوقالعاده ایالات متحده اینگونه توصیف میکند:
برغم همه این مشغولیتها، در روز 6 فوریه اطلاع دادند که شاه سه روز بعد، یعنی شنبه نهم فوریه، من را در کاخ گلستان به حضور خواهند پذیرفت. تنها چیزی که با آن حال و هوا جور در نمیآمد دو اتومبیل سلطنتی ساخت آمریکا بود که برای بردن من و کارمندانم به کاخ به دنبالمان فرستاده بودند. جدای از آنها، هیچ چیز دیگری نبود که بتواند آن فضای آکنده از حال و هوای منبعث از یک ذهنیت قرون وسطاییِ سرخورده و کج خُلق را برایمان قابل تحملتر کند. تشریفات با دقت تمام انجام شد، ولی احساس کردم که شاه قدری مضطرب است. او چند جملهای را با لکنت از روی یک کاغذ خواند، و سپس با لبخندی تصنعی به من دست داد و خوشامد گفت. شاید هم میترسید که از موقع استفاده کنم و مسأله راه آهن را پیش بکشم. از سوی دیگر، قبلاً به من توصیه کرده بودند که خودم را آماده کنم تا اگر در اولین ملاقاتمان حرفی از راه آهن به میان آمد، بتوانم جواب بدهم. ولی هیچ حرفی نشد. معلوم بود که شاه حرفی برای گفتن ندارد، و در طول گپ و گفت کوتاهی که داشتیم بیشتر به سر و زبانداری وزیر دربارش متکی بود، که البته در حضور اربابش اصلاً آن سر و زبانی را که در سایر مواقع جلوی دیگران نشان میداد، نداشت.
برای سبکتر کردن فضای ملاقات، اجازه خواستم تا کارمندانم را به شاه معرفی کنم، از جمله آقای میلارد را که از نظر من انتصابش در این پست یکی از بهترین انتصابهای ممکن بود. شاه هم بنا به تشریفات چند کلمهای صحبت کرد، و بعد از خداحافظی، به طرف درب خروجی تالار بزرگی رفت که ما را در آنجا به حضور پذیرفته بود، خودش آن را گشود، و با عجله خارج شد. در دلم به روح آن کسی که این تشریفات را گذاشته بود دعا کردم. چقدر سخت بود اگر میخواستم با تعظیم و عقب عقب از آن تالار بزرگ خارج شوم. وقتی شاه به طرف درب رفت، تیمورتاش، وزیر دربار، هم به دنبالش روانه شد تا درب تالار را برایش باز کند و اربابش را به اتاق مجاور همراهی نماید، ولی شاه با تکان دست او را عقب راند. چیزی که اتفاق افتاد بیشتر مثل یک بیمحلی وقیحانه بود، ولی بعدها سفیر کبیر ترکیه به من توضیح داد که رفتار آن روز شاه در واقع جزو همان بیادبیها مرسوم او نسبت به اطرافیانش بوده است. میدانم رسم است که پس از ملاقات با یک پادشاه، و یا یک مقام مملکتی، معمولاً شرح خوشایندی از ماجرا بدهند. البته شاید نظرم عوض شود، ولی از نزد رضا شاه که برگشتم، ایمان داشتم مردی که ملاقات کرده بودم چند قدم بیشتر با توحش فاصله ندارد؛ اینکه با نوعی تیزهوشی حیوانی و نبوغ بدوی بر ارتش تسلط یافته و از همین طریق به مقام سلطنت رسیده است. او همه اینها را برای اهداف شخصیاش به کار گرفته است، که باید بگویم چندان هم به نفع ایران و یا مردمش نیست، بلکه فقط برای تقدس و عظمت بخشیدن به شخص خودش بوده است. دبدبه و کبکبه شاهنشاهی، و املاک تقریباً نامحدودی که خریداری یا مصادره کرده تاییدی بر این ادعاست. این املاک در مناطقی واقع است که شاه انتظار دارد بر اثر کشیدن خط آهن به سرعت ترقی کند.
ذهنیت بدوی این مرد را میشود از مطالبی فهمید که همتای آلمانیام چند روز پیش در سفارت به من گفت. وزیر مختار آلمان هفت سالی است که در اینجا به سر میبرد. او درباره خلق و خوی عجیب و غریب شاه میگفت که اگر شاه با اتومبیل به جایی برود و در راه اتومبیلش پنچر شود، بعید نیست که بر روی شوفر هفتتیر بکشد. ای. دبلیو. دوبوا، مدیر شرکت اولن و شرکا، میگوید که همین اواخر شاه در سرکشی فاجعهآمیزش به پروژه خط آهن جنوب، ناگهان به نظرش رسید که بعضی کارگرها خوب کار نمیکنند، آنها را نشان کرد و به سربازانش دستور داد که با شلاق به جانشان بیفتند. وقتی تعداد زیادی از کارگران حسابی شلاق خوردند، خاطر مبارک راضی شد. تا این ساعت که برداشت خوبی از ایران نداشتهام. زیرا قبلاً در آلبانی بودم، که میگفتند «ذرهای از آسیاست که در اروپا تهنشین شده»، و حتی برخیها آن را شرقیتر از ترکیه میدانستند، و انتظارم این بود که ایران خیلی بهتر باشد. باید اعتراف کنم که زوگ پادشاه آلبانی بیشتر از یک قرن از شاه ایران جلوتر است، و روستاییان آلبانی را در مقایسه با روستاییان بدبخت ایران باید اشرافزاده به حساب آورد. در آلبانی، روستاییها لااقل در خانههای واقعی زندگی میکنند، در حالی که روستاییان ایران عملاً ژندهپوش هستند و در آلونکهای کاهگلی خالی از اسباب واثاثیه زندگی میکنند. با وجود این، به اطرافم که نگاه میکنم میبینم که به همان اندازه که انتظارش را داشتم، جالب است، و از اینکه این پُست را به من دادهاند بسیار قدردان هستم.[25]
حرص و طمع رضا خان
بر اساس اسناد و مدارک وزارت امور خارجه آمریکا، رضا خان به محض دستیابی به قدرت به کمک انگلیسها، شروع به ثروتاندوزی کرد، که البته این روند شامل باجگیری و انوع اخاذیهای دیگر از ثروتمندان هم میشد. از گزارشهای انگرت درمییابیم که رضا خان حتی درصدد اخاذی از احمد شاه نیز برآمده بود: «شاه رسماً اعلام کرده است که قصد دارد روز بیست و پنجم همین ماه به اروپا برود و مدت شش ماه را ظاهراً برای معالجه از ایران دور باشد. طبق اطلاعات موثقی که سفارت به دست آورده، دلیل واقعی قصد شاه برای ترک ایران مطالبه مصرانه پول از طرف وزیر جنگ و امتناع شاه از پرداخت آن است.»[26]
رضا خان مبالغ هنگفتی پول را به بانکهای خارجی انتقال داد (ماجرای انتقال 200 هزار دلار پول به اروپا در فصل چهار آمده است). در سال 1926، سپردههای رضا خان در بانکهای خارجی به چنان سطحی رسیده بود که شخص شاه نیز انکار آن را ضروری دید. هافمن فیلیپ، وزیر مختار آمریکا، به اعلامیهای نظامی مورخ 29 آوریل 1926، یعنی فقط چند روز بعد از تاجگذاری رضا شاه، اشاره میکند که «هر گونه سپردهگذاری از سوی شخص شاه و یا اعضای خانواده سلطنتی در بانکهای خارجی یا داخلی را شدیداً تکذیب و، بدین ترتیب، افسران ارتش را اکیداً از انجام کارهایی که برخلاف مصالح مملکت است، منع میکرد. صدور این بیانیه از طرف شاه به حدس و گمان درباره منشاء ثروت هنگفت شاه دامن زده است.»[27]
در سال 1924، کمتر کسی، از جمله والاس اس. ماری، کاردار موقت آمریکا، شک و تردیدی درباره حرص سیریناپذیر رضا خان در دل داشت: «در حالی که همگان اذعان دارند که او [رضا خان] با ده میلیون دلاری که سالیانه بدون حساب و کتاب در اختیارش گذاشته میشود کمتر از آنچه که ممکن بود خیلیهای دیگر در موقعیت مشابه او بدزدند دست به دزدی زده است، با این حال واقعیت این است که او در طول دو سال گذشته به بهای ورشکست کردن مملکت، ثروت هنگفتی به جیب زده است، و چنان رعب و وحشتی به جان همه انداخته که هیچکس جرئت مخالفت با چپاولهای او را ندارد، و حتی مستشاران مالی آمریکایی نیز نتوانستهاند از او حساب بکشند.» ده میلیون دلاری که ماری به آن اشاره میکند بودجه سالیانه وزارت جنگ است، که تقریباً معادل نیمی از بودجه کشور بود؛ هیچ حساب و کتابی هم بابت چگونگی هزینه آن به کسی پس داده نشده است. ماری در گزارش خود میافزاید: «اطمینان دارم اطلاع از گفتگویی که روز 25 سپتامبر با روحالله خان یاور [سرگرد]، آجودان نخست وزیر، داشتم برای وزارت امور خارجه خالی از لطف نیست. این روحالله خان همان کسی است که پس از ماجرای ایمبری، در گزارشهای سفارت به کرّات از او یاد شده است. در کمال حیرت و شگفتی من، روحالله خان یاور از نقشههایش برای آینده صحبت کرد، و گفت که به سردار سپه [رضا خان] دیگر هیچ امیدی نیست. رضا خان یک تریاکی بیچاره است که همه فکر و ذکرش این است که ثروت هنگفتی به هم بزند، و در اروپا سرمایهگذاری کند، تا هر وقت گند قضیه در آمد، به خارج فرار کند.»[28] این پیشبینی دقیقاً همان است که در سال 1941 اتفاق افتاد، که به آن هم خواهیم رسید.
چنانکه در فصل یک اشاره شد، روحالله خان یاور از جمله کسانی بود که به دلیل مشارکت در نقشه [سرهنگ محمود خان] پولادین برای ترور شاه اعدام شد. به دنبال تصویب قانون نظام وظیفه عمومی در تاریخ 6 ژوئن 1925، ماری سوء ظن خود را نسبت به اهداف اصلی قانون مزبور اینگونه ابراز میکند: «در تاریخ ششم ژوئن، مجلس لایحه نظام وظیفه عمومی در ایران را به تصویب رساند. امتیازات آشکاری که این قانون جدید برای شخص رضا خان دارد عبارتند از: 1. قدرت و اعتبارش در مقام «فرمانده کل قوای بری و بحری ایران» به نحو چشمگیری افزایش مییابد؛ 2. با استناد به قانون جدید میتواند اشراف ثروتمند ایرانی را که خواهان معافیت فرزندان و بستگانشان از خدمت نظام هستند، حسابی بدوشد.»[29]
زمین خواری رضا شاه
در طول بیست سالی که رضا خان دیکتاتور ایران بود، نواحی وسیعی از کشور را که شامل 7000 روستا، آبادی، و مرتع میشد به تملک شخصی خود درآورد. طبق نقشهای که سفارت آمریکا در سال 1954 برای نمایش پراکندگی «املاک پهلوی» و بررسی فروش آنها از سال 1952 به بعد تهیه کرد، رضا شاه نواحی وسیعی از شمال و غرب کشور (عملاً همه لرستان و بخش اعظمی از شمال خوزستان) را به تملک خود درآورده بود که متعاقباً به پسرش رسید. ماجرای اسکان اجباری عشایر لُر و عرب [تخته قاپو]، یعنی همانهایی که رضا شاه به زور زمینهایشان را در لرستان و شمال خوزستان مصادره کرده بود، به تفصیل در گزارشهای هارت ثبت و ضبط شده است که در پایین به آن اشاره خواهد شد.
به عقیده هارت، رضا شاه در سال 1932 بزرگترین ملّاک جهان بود. هارت حدس میزند که رضا شاه در این رویا به سر میبرد که عرض و طول املاکش به صدها مایل برسد و تا چشم کار میکند در مالکیت او باشد.[30] چنانکه از نقشه سفارت پیداست، رویای رضا شاه به حقیقت پیوسته بود. رضا شاه نه فقط بزرگترین ملّاک تاریخ ایران شد، بلکه به احتمال قوی در تاریخ ثبت شده بشر هم نظیری برای او نبود. برای شرح چگونگی غصب این زمینها از صاحبانشان و ظلمی که به آنها روا شد، از اعدام و مرگ در زندان گرفته تا تبعید، کتابها باید نوشت. در جای دیگری شرح دادهام که در فاصلة سالهای 1932 تا 1935 که رضا شاه در گوشة کوچکی از مازنداران شروع به غصب زمین کرد، چه اتفاقاتی افتاد.[31]
از گزارشهای دیپلماتیک سفارت آمریکا معلوم میشود که رضا خان روند تصاحب گسترده زمینها را خیلی زود پس از رسیدن به سلطنت آغاز کرد. در گزارش فیلیپ به تاریخ مارس 1927 درباره «زیارت» رضا شاه از قم چنین آمده است: «شاه در شانزدهم ماه جاری، یعنی تاریخ ولادتش، ظاهراً با اتومبیل عازم زیارت قم شد. جدیدترین گزارش از این سفر شاه حاکیست که او به اصفهان، و در تاریخ بیستم ماه جاری از آنجا عازم خرمآبادِ لرستان شده است. میگویند هدف اصلی شاه از این مسافرت سرکشی به املاکش در آن منطقه است.»[32] این املاک همان زمینهایی بود که رضا خان از عشایر نگونبخت لرستان مصادره کرده بود.
کمی پس از این گزارش، در مییابیم (و البته تعجبی ندارد) که غصب زمینها به املاک روستایی محدود نمیشد، بلکه اعضای فامیل و اطرافیان رضا شاه هم از زمینخواری او در امان نبودند. فیلیپ در گزارش خود مینویسد:
خیلیها معتقدند که شاه، از زمان رسیدن به تاج و تخت، به جمعآوری ثروت از راههای غیرقانونی مشغول است، آنهم به هزینه دولت و اشخاص دیگر. میگویند یکی از این راهها مصادره مشکوک روستاها و زمینهای مناطق مختلف مملکت از سوی رضا شاه و اعضای خانوادهاش و همچنین پذیرفتن «پیشکشی»های مختلف است. در همین ارتباط باید بگویم که کاخ شخصی شاه- ملک بسیار بزرگی که به سر و وضع آن رسیده و زمانی که در تهران است در آن سکونت دارد- قبلاً به شاهزاده فیروز قاجار، وزیر مالیه فعلی، تعلق داشت. طبق شایعات، این ملک را به رضا پهلوی «پیشکش» کردهاند.[33] علاوه بر این، به من گفتهاند که مخارج خانواده شاه کلاً از وجوهی تامین میشود که وزارت جنگ در اختیارش میگذارد؛ نتیجتاً، پولی که وزارت مالیه بابت مخارج زندگی خانواده سلطنتی میپردازد فقط به ثروت شخصی شاه اضافه میکند. به من گفتهاند که احتمالاً شاه با تجدید قرارداد دولت [ایران] و میلسپو برای اعطای امتیازات خارجی مخالفت خواهد کرد، زیرا در فکر اعطای امتیاز بهرهبرداری از چند میدان نفتی شمال به روسهاست. میدانهای نفتی اخیر در دست یک شرکت ایرانی موسوم به شرکت نفت سمنان (یا شرکت خوریان) است که ریاست اسمی آن را امیر منظّم، یکی از دوستان متمول شاه بر عهده دارد، و گمان میرود که شاه و تیمورتاش از سهامداران بسیار بزرگ شرکت باشند. دلیل ارسال این گزارشها که تمامی مطالب آن را از منابع موثق به دست آوردهام، اطلاع وزارت امور خارجه از «پیش زمینه» وضعیت واقعی حال حاضر ایران است.[34]
البته گزارش ثروتاندوزی چپاولگرانه رضا شاه به همین جا ختم نشد. در گزارش فیلیپ به تاریخ اکتبر 1927 آمده است: «به گمانم از نظر همه افرادی که دلمشغول اوضاع سیاسی حال حاضر کشور هستند، وضع مملکت خراب و اساساً نامطلوب است. البته شنیدهام که میگویند حالا که شاه ثروت شخصی زیادی به هم زده، تمام تلاش خود را صرف پیشبرد مصالح مردم و مملکت میکند. شخصاً بدم نمیآید این حرفها را باور کنم، ولی نمیفهم چرا شاه باید بجای اینکه خوشنامترین آدمها را دور خود جمع کند، دقیقاً بدترینشان را جمع کرده است.»[35] فیلیپ در گزارش بعدیاش خبر میدهد که قرار است خط آهن از زمینهایی که رضا شاه «تصرف کرده» عبور کند و به همین دلیل ارزش آنها چند برابر خواهد شد. «شاه هنوز به همراه وزیر دربار و رجال دیگر در مازندران به سر میبرد. گزارش میرسد که آنها از آستارا، بندر گز، و جاهای دیگر بازدید کردهاند. گمان میرود که شاه زمینهای زیادی را در مجاورت خط آهنی که قرار است از مازندران عبور کند، تصرف کرده است. وزیر مختار بریتانیا خیلی محرمانه به من گفت که شنیده است دولت شوروی برای امضای موافقتنامههای ایران و شوروی هدایای قابل توجهی داده است.»[36]
[1] تلگرام هورنیبروک (123 اچ. 149/781)، مورخ 15 مارس 1936؛ هورنیبروک در این تگلرام درباره مقالهای که در نیویورک میرور به چاپ رسیده و در آن اشاره شده بود که رضا شاه «قبلاً در اصطبل سفارت انگلستان در تهران مشغول به کار بوده» نظر داده است. مقاله تایم در گزارش شماره 1010 مریام (891.6363 امیرانیان/27) مورخ 10 مارس 1937 آمده است.
[2] خبر فراخواندن باقر کاظمی را سی. ون انگرت، کاردار موقت آمریکا، در گزارش شماره 1914 (13/701.9167)، مورخ 22 سپتامبر 1940 آورده است. گزارش انگرت شامل خبر زیر میشود: «آقای باقر کاظمی، سفیر کبیر ایران در ترکیه، را از این کشور فراخوانده و هنوز به پست دیگری نگماشتهاند. کاظمی همین اکتبر 1939 در پُست فوق منصوب شده بود، بنابراین هنوز یک سال نیست که از انتصاب او در آنکارا میگذرد. تا بحال نتوانستهام یقیناً به دلایل فراخواندن او پی ببرم، و نام جانشین او نیز هنوز اعلام نشده است.»
دلایل برکناری کاظمی را جی. و. ای. مکموری، سفیر کبیر آمریکا در ترکیه، در گزارش 1585 (14/701.9167)، مورخ 5 نوامبر 1940 خود آورده است: «سفیر کبیر ایران در اینجا چندی پیش به کشورش فراخوانده شد، که تازه به دلایل آن پی بردهام. ظاهراً، چند وقت پیش، نویسندهای در روزنامه فرانسوی زبان ژورنال دو اوریون (Jounrnal d'Orient) جرأت کرده و چیزهایی درباره زندگی شاهنشاه ایران نوشته بود، از جمله، و متأسفانه، این مسأله را که شاه از میان مردم عادی برخاسته است. ظاهراً این بیاحتیاطی ژورنال دو اوریون حتی از دید سفارت ایران نیز به دور مانده بود. با وجود این، به موقعش که بریده این مقاله به تهران و رویت مقامات رسید، سفیر کبیر تلگرامی دریافت کرد که در آن به سبب عدم هوشیاری سرزنش شده و به طور تحکمآمیزی دستور یافته بود که قاطعانه به دولت ترکیه اعتراض کند و از آن بخواهد تا برای جبران این خطا اقدامات مقتضی را اتخاذ نماید. اتفاقاً درست وقتی سفیر کبیر ایران بعد از انجام ماموریتش از دفتر وزیر امور خارجه ترکیه بیرون میآمده یکی از همکاران من که با وزیر کاری داشته وارد دفتر میشود. او میگوید که آقای ساراکقلو با حالتی نیمه مبهوت گفته است که ترکیه به خاطر آزادی نسبی مطبوعات به خود میبالد، ولی حالا از طرف شاه یک مملکتِ دوست مصرانه از من میخواهند که مدیر یک نشریه را به خاطر چاپ چیزی مجازات کنم که، اگر درباره آتاتورک مینوشتند، از نظر مردم ترکیه در واقع نوعی تمجید و تعریف از توانمندی و قدرت شخصیت او به حساب میآمد.
پاسخ وزارت امور خارجه آمریکا به این واقعه نشان میداد که ایران تا سال 1940 تا چه اندازه مضحکه سایر کشورها شده بود. موری، که اخیراً زندگینامه «رسمی» رضا شاه را ویراسته بود، در یادداشتی به تاریخ 17 دسامبر 1940 که برای دستیار وزیر، معاون وزیر، و شخص وزیر امور خارجه آمریکا ارسال داشت، مینویسد: «یقیناً تحولاتی که در گزارش الصاقی از آنکارا درباره فراخواندن سفیر ایران از ترکیه ارسال شده است، برایتان خالی از لطف نخواهد بود. من این اتفاق را برای سفیر ترکیه (که، اگر به یاد داشته باشید، در زمان قطع روابطمان با ایران حافظ منافع ایران بود) تعریف کردم، و او از خنده رودهبُر شد.»
[3] موری، یادداشت شماره (891.1001 پی 180/15)، مورخ 28 ژانویه 1939.
[4] مریام، گزارش شماره 758 (891.1001 پی 127/15)، مورخ 9 آوریل 1936.
[5] واشنگتن پست، مورخ 9 ژوییه 1939؛ مذکور در گزارش شماره 891.1001 پی 184/15، مورخ 15 ژوییه 1939.
* Inside Asia
[6] گونتر، در درون آسیا، 499-516
[7] میلسپو، آمریکاییها در ایران، 21-37.
[8] اثرتن به موری (569/701.9111، پرونده محرمانه)، مورخ 29 مه 1936.
[9] موری به اثرتن (569/701.9111، پرونده محرمانه)، مورخ 16 ژوئن 1936.
[10] هارت، گزارش شماره 282 (36/بی 891.00)، مورخ 10 ژانویه 1931.
[11] هارت، گزارش شماره 765 (1/891.45)، مورخ 7 اوت 1931.
[12] هارت، گزارش شماره 16 (75/255 اچ 123)، مورخ 11 فوریه 1930.
[13] جدلیکا، گزارش شماره 334، (38-سیسی-2657)، مورخ 28 نوامبر 1923.
[14] جدلیکا، گزارش شماره 351، «محو شدن روزنامههای تهران» (40-سیسی-2657)، مورخ 10 دسامبر 1923.
[15] انگرت، گزارش شماره 834 (1222/891.00)، مورخ 1 مارس 1922.
[16] انگرت، گزارش شماره 848 (1223/891.00)، مورخ 3 آوریل 1922.
[17] کورنفلد، گزارش شماره 586 (1292/891.00)، مورخ 9 ژوییه 1924.
[18] گوتلیب، «وضعیت سیاسی کنونی ایران و تاثیر آن بر مستشاران آمریکایی و چشمانداز تجارت آمریکا» (137/الف891.51)، مورخ 2 دسامبر 1923.
[19] کورنفلد، گزارش شماره 244 (115/الف891.51)، مورخ 21 اوت 1923.
[20] هورنیبروک، گزارش شماره 393 (115/15پی 891.001)، مورخ 25 مارس 1935.
[21] گوردن پی. مریام، کاردار موقت آمریکا، گزارش شماره 797 (128/15پی 891.001)، مورخ 15 مه 1936.
[22] انگرت، گزارش شماره 1212 (1676/891.00)، مورخ 13 ژانویه 1938.
[23] هورنیبروک، گزارش شماره 393 (115/15پی 891.001)، مورخ 25 مارس 1935.
[24] موس، گزارش شماره 78 (1814/891.00)، مورخ 28 مه 1941.
[25] هارت، گزارش شماره 16 (75/255 اچ 123)، مورخ 11 فوریه 1930.
[26] انگرت، تلگرام شماره (44/891.001)، مورخ 15 ژانویه 1922.
[27] فیلیپ، گزارش شماره 188 (1389/891.00)، مورخ 7 اکتبر 1926.
[28] ماری، گزارش شماره 663 (1306/891.00)، مورخ 28 سپتامبر 1924.
[29] ماری، گزارش شماره 1160 (2/891.22)، مورخ 19 ژوئن 1925.
[30] هارت، گزارش شماره 1031 (82/661.9131)، مورخ 29 ژانویه 1932.
[31] محمد قلی مجد، مقاومت در برابر شاه: ملاّکان و علما در ایران (گینزویل: انتشارات دانشگاه فلوریدا، 2000)، فصل 3.
[32] فیلیپ، گزارش شماره 295 (46/15پی891.001)، مورخ 21 مارس 1927.
[33] خانه و باغی که پیشکش شده بود در واقع از املاک شاهزاده فرمانفرما، پدر نصرتالدوله، بود. نک. فرمان فرماییان، دخترایران.
[34] فیلیپ، گزارش شماره 378 (379/الف 891.51)، مورخ 27 ژوئن 1927.
[35] فیلیپ، گزارش شماره 486 (1433/891.00)، مورخ 19 اکتبر 1927.
[36] فیلیپ، گزارش شماره 487 (1435/891.00)، مورخ 12 نوامبر 1927.

ن : مصطفی امیری
