یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
ن : مصطفی امیری

شعر عاشقانه جي. الفرد پروفراک

 

شعر عاشقانه جي. الفرد پروفراک

ترجمه ادبی - دانشگاه پیام نور

 

[اگر مي‌دانستم که پاسخ من به کسي خواهد بود

که روزي به زمين باز مي‌گردد، اين زبانه آتش به يقين

از هر جنبش باز مي‌ماند. اما از آنجا که هيچکس-

اگر آنچه شنيده‌ام راست باشد- تا کنون بازنگشته

از اين مغاک، بتو پاسخ خواهم داد بي‌هراس رسوايي.][1]

 

پس بيا تا برويم، تو و من،

آن هنگام که شب بر پهنه‌ي آسمان گسترده است

چون بيماري بيهوش بر تخت عمل؛

بيا تا بگذريم، از خيابان‌هاي نيمه خلوت،

در پچ پچ خلوتگاههاي

شبانِ بي قراري در ميهمانخانه‌هاي ارزان يکشبه

و رستوران‌هاي پَرت با صدف دريايي:

خيابان‌هايي که ادامه مي‌يابد چون بحثي ملا‌ل‌آور

با قصدي شوم

تا تو را با سئوالي توانکاه مواجه کند ...

آه، مپرس که "آن سئوال چيست؟"

بيا تا برويم و ديدار خود را انجام دهيم.

 

در تالار زنان در رفت و آمدند

و دربارة ميکلانژ صحبت مي‌کنند.

 

مه زرد که پشت به جام پنجره‌ها مي‌مالد،

دود زرد که پوزه به جام پنجره‌ها مي‌مالد،

با زبانش گوشه‌هاي شب را مي‌ليسد،

بر‌ آبهاي راکد دريچه فاضلاب درنگ کرد،

دوده‌اي که از دودکش‌ها مي‌ريخت، بر پشتش نشست،

لغزيد از تراس، و ناگهان جهيد،

و ديد که يک شب ملايم اکتبر است،

دور خانه چرخي زد، و به خواب رفت.

 

و راستي فرصتي خواهد بود

براي دود زرد که مي‌لغزد در طول خيابان،

و مي‌مالد پشتش را به جام پنجره‌ها؛

راستي فرصتي خواهد بود، فرصتي

تا چهره‌اي بسازي براي ملاقات با چهر‌ه‌هايي که مي‌بيني؛

فرصتي خواهد بود براي کشتن و آفريدن،

و فرصتي براي همه کارها و روزهاي دستهايي

که سئوالي را برداشته و در بشقاب تو مي‌اندازد؛

فرصتي براي تو و فرصتي براي من،

و فرصتي هنوز براي صدها ترديد،

و براي صدها تصميم و تغيير نظر،

قبل از صرف چاي و شيريني.

 

در تالار زنان در رفت و آمدند

و دربارة ميکلانژ صحبت مي‌کنند.

 

و راستي فرصتي خواهد بود

براي تأمل، "آيا جرأت مي‌کنم؟" و "آيا جرأت مي‌کنم؟"

فرصتي براي بازگشتن و از پله‌ها پايين رفتن،

حال که وسط سرم طاس است-

(آنها خواهند گفت: "چقدر موهايش کم پشت شده است")

لباس صبح من، با يقه‌اي که تازير چانه‌ام بالا داده‌ام،

کراوات من قيمتي و ساده است، اما با سنجاق ساده‌اي محکم شده-

(آنها خواهند گفت: "اما چه دست و پاي لاغري دارد!")

آيا جرأت مي‌کنم

جهان را بر‌ آشوبم؟

در يک دقيقه فرصتي است

براي تصميم‌ها و تغيير نظرها که در يک دقيقه وارونه مي‌شوند.

 

چرا که من شناخته‌ام همه چيز را، همه چيز را شناخته‌ام-

شناخته‌ام شبها، صبح‌ها، عصرها را،

اندازه گرفته‌ام تمام زندگي‌ام را با قاشق قهوه‌خوري؛

مي‌شناسم صداهايي را که به تدريج خاموش مي‌شود

تحت الشعاع موسيقي در اتاقي دور

پس چگونه بپندارم؟

 

شناخته‌ام همة چشم‌ها را، همه را شناخته‌ام-

چشم‌هايي که تو را در قالب عبارتي کليشه‌اي مي‌گنجاند،

و زماني که قالبي کليشه‌اي شدم، و بر سنجاقي پهن شدم،

و زماني که سنجاق شده‌ام و بر ديوار وول مي‌خورم،

پس چگونه بايد آغاز کنم

تا ته ماندة روزها و عاداتم را تف کنم؟

و چگونه بايد بپندارم؟

 

[و آن بازوان را شناخته‌ام، شناخته‌ام همه آنها را-

بازواني با دستبند و سفيد و عريان

(ولي در نور چراغ، ديده‌ام که موي نرم قهو‌ه‌اي رنگي آنها را پوشانده است!)

آيا بوي عطر لباسي است

که اينچنين حواس مرا پرت مي‌کند؟

بازواني که روي ميز نهاده شده‌اند، و يا شالي آنها را پوشانده.

و آنگاه آيا بايد بپندارم؟

و چگونه بايد آغاز کنم؟]

***

آيا بگويم، در تاريکي پيموده‌ام خيابان‌هاي باريک را

و تماشا کرده‌ام دودي را که برمي‌خيزد از پيپهاي

مردانِ تنها که با تي‌شرت، بر پنجره‌ها خم شده‌اند؟ ...

 

کاش جفتي چنگال زبر بودم

که مي‌خزد بر بستر درياهاي آرام.

***

و بعد از ظهر، شب، به آرامي مي‌خوابد!

با نوازش انگشتاني بلند،

خواب است... خسته است ... يا خودش را به بيماري زده است،

آرميده بر کف اتاق، اينجا کنار من و تو.

آيا، بعد از چاي و کيک و خامه،

خواهم توانست که لحظه را بازکشانم به اوج بحران؟

اگر چه گريسته‌ام و روزه گرفته‌ام، گريسته‌ام و دعا کرده‌ام،

اگر چه ديده ام سر خويش را (که کمي طاس شده) که آورده شده است بر سيني چوبي،

اما پيغمبر نيستم من- و اين چندان مساله مهمي نيست؛

ديده‌ام لحظات بزرگي خويش را که کور سو مي‌زنند،

ديده‌ام دربان ابديت را که کت مرا گرفته است، با پوزخند،

و سخن کوتاه، ترسيده‌ بودم.

 

آيا اصلاً اهميتي دارد، از اينها گذشته،

پس از فنجان‌ها، مرّبا، عصرانه،

در ميان صداي بشقاب‌هاي چيني، وقتي که از تو و من صحبت مي‌کنند،

آيا اصلاً اهميتي دارد،

تا با لبخندي مشکل را از پيش‌ِ رو برداريم،

فشردن جهان درون يک توپ

و غلتاندن آن به سوي سئوالي توانکاه،

با گفتن: "من العاذرم، از عالم مردگان مي‌آيم"-

آمده‌ام تا بازگويم به تو همه چيز را، به تو همه چيز را باز خواهم گفت"-

[و اگر کسي، که بالشي کنار سرش مي‌گذارد،

بگويد: "اصلاً منظورم اين نبود؛

اصلاً اين نبود." ]

 

و از اينها گذشته، آيا اهميتي دارد،

اصلاً اهميتي دارد،

بعد از غروب آفتاب و کنار درگاهي و در خيابان‌هاي آب‌پاشي شده،

بعد از داستان‌ها، بعد از فنجان‌هاي چاي، بعد از دامن‌ها که بر کف تالار کشيده مي‌شوند-  

و اين‌، و چه بسا چيز‌هاي ديگر؟

بيان منظورم امکان‌پذير نيست!

[ولي گويي پروژکتوري اعصابم را بر روي صفحه نمايش انداخت:

اگر کسي، بالشي مي‌گذارد يا شالي مي‌افکند،

و به سوي پنجره مي‌چرخد، بگويد:

"اصلاً اين نيست،

اصلاً منظورم اين نيست."]

 

نه! من شاهزاده هملت نيستم، و قرار نبوده که باشم؛

من يک ملازم درباري هستم، کسي که نقشش

پيش بردن داستان است، در صحنه‌اي چند،

شاهزاده را نصحيت کند؛ بي ترديد، آلت‌دستي بي‌تکلف،

حرمت‌گذار، شاد از اينکه به کار گرفته مي‌شود،

سياستمدار، محتاط، و دقيق؛

سرشار جملات ثقيل، اما کمي کودن؛

و گاهي، به راستي، خنده‌دار-

و گاهي تقريباً يک دلقک .

 

پير مي‌شوم ... پير مي‌شوم ...

[پاچه شلوارم را پاکتي خواهم کرد.]

 

آيا بايد فرق باز کنم و موهايم را به پشت شانه بزنم؟ جرأت کنم هلو بخورم؟

شلواري از فلانل سفيد خواهم پوشيد، و به ساحل روانه خواهم شد.

شنيده‌ام آواز پريان دريا را، که به همسرايي خويش مي‌خوانند.

فکر نمي‌کنم که براي من آواز بخوانند.

 

آنها را ديده‌ام که بر امواج دريا مي‌رانند

و شانه مي‌زنند گسيوان سفيد امواج را که به پشت وزيده مي‌شوند

زماني که وزش باد آب را سياه و سفيد مي‌کند.

 

ما درنگ کرده‌ايم در حجره‌هاي دريايي

در کنار پريان دريايي با تاجشان از جلبک‌هاي سرخ و قهوه‌اي

تا آواز انسان بيدار کند ما را، و ما غرق شويم.

 


[1]  بخش‌هاي داخل کروشه در کتاب درسي حذف شده است.